1.در سفید رنگ چوبی با فشار نوک پای زن خسته و چاق باز می شود. با دست راستش پسر کوچکش و با دست چپش دو کیسه ی پر از خوراکی و میوه را گرفته است.
پشت سرش دختری با موهای بلند و صاف مشکی و صورت سرخ و سفیدش وارد خانه می شود.
هوای خانه سرد است. زیادی سرد است برای دو کودک غریب که دست و پاهایشان را در آغوش خود جمع می کنند و در تلویزیون 21 اینچی کارتون نگاه می کنند و می خندند.
زن دیگری از آشپزخانه می آید و به سمت دختر می رود.
- آریانا جان ، خاله! برو دست هاتو بشور از بیمارستان اومدی دست هات کثیفن!
بدون آنکه چیزی بگوید بلند می شود و می رود. مظلوم تر و ساکت تر از همیشه به نظر می رسد ولی انگار هیچ کس حواسش به او نیست. همه ی چشم ها خیره به اتاق شیشه ای آی سی یو و مرد قد بلند دراز کشیده ی درون آن است که وقتی نفس می کشد صورتش از درد در هم کشیده می شود و لوله های رنگ و وارنگ آویزان از او بالا و پایین می روند.
تا آریانا در دستشویی را می بندد پسر بچه کارتونش را رها می کند و می رود در دستشویی را به هم می کوبد و "آیا" "آیا" کنان خواهرش را صدا می کند. انگار می ترسد او هم در یک اتاق در بسته بماند و دیگر حالا حالاها بیرون نیاید.
همه راه می روند. همه راه می روند و انار ها روی میز چوبی اتاق بغلی زیر پوست قرمز خود می گریند و می مانند. می روم حافظ را می آورم و کمی بلند بلند می خوانم. برای همه فال می گیرم و آنقدر بلند می خوانم که همه دورم جمع می شوند و سکوت می کنند و گوش می دهند.
برای دایی ام می خوانم که اسیر آن اتاق شیشه ای شده است ، برای خاله ام و چشم های نگرانش که از شدت گریه باز نمی شوند می خوانم ، برای نگاه معصومانه ی آریانا و بابا گفتن های کوروش ، برای خودمان و دعاهایمان ، برای خودم ... خودم و سرنوشت خودم ...
همه گوش می دادند. مادر بزرگ احساساتی من آرام اشک میریخت.
کمی بعد حافظ را کنار گذاشتم و انار های 4 قاچ شده را دور تا دور اتاق گرداندم.
کم کم فضا گرم شد و صدای تخمه شکستن و حرف زدن و خندیدن آمد. صدیقه خانم ، کارگر چندین و چند ساله ی مان هم به جمع ما اضافه شد و با حرف هایش همه را به قهقهه می انداخت.
پدر که مدتی پیش از اتاق بیرون رفته بود با چشم های خندانش در حالی که سینی به دست داشت گفت :
"حالا کی هندونه می خوره؟"
2.آیفون جیغ می زند. همه به یکدیگر نگاه می کنند انگار منتظرند سنگ کاغذ قیچی کنند تا ببینند چه کسی باید این مسافت طولانی را برود تا با فشار دادن طاقت فرسای یک دکمه در را باز کند.
آخر سر میبینم که کار خودم است و با عجله گوشی آیفون را بر می دارم و به صفحه ی آبی رنگ خالی خیره می شوم و می گویم "کیه؟"
بعد از چند ثانیه از خوشحالی جیغ می کشم و بعد از چند تا قربون صدقه گفتن در را باز می کنم و با پای برهنه درون آسانسور می پرم. خانم آسانسوری بعد از اینکه طبقه ی پارکینگ را اعلام می کند در باز می شود و من با دست های بازم آماده ی در آغوش کشیدن یکی از عزیز ترین عناصر زندگی ام هستم.
تا من را می بیند می خندد و خودش را با عشق در آغوشم می اندازد.
تا می توانم فشارش می دهم و می بوسمش! به سفارش مادرم باید بیشتر از پیش به او محبت کنیم و هوایش را داشته باشیم. با وجود شرایطی که داشت ، واقعا" نیاز داشت که از آن فضای بسته و رفت و آمد بین بیمارستان و خانه دور بماند.
موهای بلندش را نوازش می کنم و به چشم هایش خیره می شوم.
مثل همیشه سوال همیشگی ام را می پرسم "تو عشق کیی؟"
لب های زیبایش باز می شوند و با ناز می گوید "تو"
به طبقه ی خودمان که می رسیم با پاهای کوچکش می دود و در را باز می کند. انگار برعکس من ، خانه ی رویاهایش را پیدا کرده باشد.
پالتو و کلاهش را به گوشه ای پرت می کند و با قدم های سریعش به اتاق خواهرم پناه می برد.
من هم با یک لبخند نگاهش می کنم و می روم جلوی آیینه ی اتاق مادرم تا موهایم را ببندم.
امروز کریسمس است و خاله حوریران همه جای شهر را گشت اما یکجا هم نبود که دخترکم را "مری کریسمس" ببرند.
فکر می کردم و موهایم را لابه لای انگشتانم می رقصاندم که مادرم آریانا را برای بستنی صدا زد.
صدای پایش از اتاق بغلی آمد که با اشتیاق به سوی مادرم می دوید.
صدایشان را می شنیدم. صدای معصومانه ی آریانا را که می گفت "خدا رو شکر ، فکر می کردم تو ایران بستنی هم پیدا نمیشه!"
من موهایم را آماده ی بستن در مشت گرفته بودم و خیره در آیینه خودم را نگاه می کردم.
------------------------------
+ داییم : شوهر خالم که من دایی صداش می کنم چون دایی ندارم! یا شایدم چون مثل دایی واسم عزیزه!