من .. وقتی کودک می شوم ..


تازگی ها کودک درونم بدجور قلب و روحم را گرفتار کرده. تازگی ها زیاد غر می زند. زیاد بهانه می گیرد. زیاد سرش را روی شانه ام می گذارد و خودش را برایم لوس می کند.

کودک درونم اشکش لب مشکش است. او خیلی احساساتی اما ساکت است. او وقتی ناراحت است دلش می خواهد یک گوشه تنهایی زانو هایش را بغل کند و یواشکی غصه بخورد. کودک درونم تازگی ها دلتنگ است. دلش زود زود می گیرد. گاهی اوقات می ترسد و زیر پتویش قایم می شود. آه بله کودک درون من خیلی ترسو ست. بعضی وقت ها هم خیلی خجالتی ست. 

کودک درون من خیلی اوقات هم خوشحال است. هیچ وقت نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد. همیشه آبروی مرا میبرد. کودک درون من یک احمق به تمام معناست که دیوانه بازی هایش زبانزد همه است. 

مدتی ست که کودک درونم زیادی به من نزدیک شده است. حتی گاهی به این نتیجه می رسم ،

که من خود ِ کودک درونم شده ام! خود ِ احمقش!

هنس ِ من!


آهنگ Battle از فیلم به یاد موندنی گلادیاتور رو دارم گوش میدم!

احساس کردم باید حتما بیام اینجا و بگم ..

نمی تونم نگم ..

اوه! هنس! عاشقتم عاشقتم عاشقتم!! تو بی نظیری!! 


*هنس زیمر،آهنگساز فیلم،آلمانی

لبخند بزن بانو، لبخند بزن ...


خوب یاد گرفته ام. در این یکی دو سال آخر خوب یاد گرفته ام. که دل خوش نکنم. کمی واقع بین باشم. کمی بفهمم که همه چیز هیچ وقت آنطور که می خواهم نباید پیش برود. گاهی آدم مجبور می شود خداحافظی کند با دوست خیلی عزیزش. گاهی مجبور می شود تنهایی بکشد. گاهی باید تحمل کند دوری کسی که برایش عزیز است. گاهی باید عاقلانه قبول کند که دیگر کاری نمی شود کرد. بعضی اوقات هم باید سرسختانه بجنگد. 

دارم سعی می کنم.دارم سعی می کنم باز در مقابل سختی های جدیدم لبخند بزنم. باز روبروی جدایی هایم بایستم و اگر ببینم واقعا صلاح در این است،قبولش کنم. یا اگر حس کنم درست نیست تمام تلاشم را به کار ببیندم که از دستم نرود. 

به همه کس نمی شود دل خوش کرد. گاهی میبینی کسی که فکر و ذکرت را برایش گذاشتی تنها یک فرصت طلب است که انتظار نابودی ات را می کشد. قبول کنید درد دارد. ولی دارم با تمام قوا مبارزه می کنم. یکی دو تا نیست این مشکل هایم. اما این مهم ست که لبخند من ابدی ست. دارم میبینم ، دارم شکست ناپذیری خودم را میبینم! 

دیگر توقع زیادی ندارم. تنها میگذرانم،به بهترین نحوی که در توانم هست. خودم را ساختم. همانطور که دوست داشتم. حالا هم زندگی می کنم ..

زندگی همین چیز هاست دیگر. زود هم تمام می شود. درست مثل فاصله ی خم شدن و برداشتن چند تخم آفتاب گردان ..

-----------------------------------------

پ.ن : الآن خود ِ خود ِ خود ِ آهنگ های یان تیرسن ام! :) به خصوص La Veilee

وقتی آرزو خشک می شود.


این واقعا یک حقیقت است،

که برای چیزی که نداری هر چند کوچک باشد،چنان مشتاقی که کسی را برای رسیدن به آن نمی شناسی.

اما وقتی بدستش می آوری

دیگر ذوق شوق داشتنش دود می شود،گم می شود،انگار دیگر داشتنش،بودنش عادی می شود.

حتی گاهی آنقدر حوصله ات را سر می برد که گه گداری ازش فرار می کنی. یا سعی می کنی نادیده اش بگیری ...

می ترسم از داشتن چیز هایی که آرزویشان را دارم .. می ترسم ....

-----------------------

پ.ن : استثناء هم هست!

آخر خیلی دختر خوبی ست ..


همه می خواستند حرفی بزنند. قاعدتا اینطوری ست که سر کلاس زبان هر چه بیشتر فعالیت داشته باشی و حرف بزنی و در بحث ها شرکت کنی،بهتر هم یاد میگیری. من هم هر از گاهی چیزی می گفتم و گوش می کردم و بیشتر اوقات به گوشه ای خیره می شدم و گم می شدم در افکاری که خیلی دور بود ..

که صدای گرفته ی خانمی توجهم را جلب کرد. نمیشد به او گفت جوان، اما میانسال و سن خورده و .. هم نبود. جهل و خورده ای به چهره اش می خورد. بحث سر این بود که آخرین بار برای چه کسی هدیه خریده ایم و چه چیز و چرا.

زن با لهجه ی دست و پا شکسته و ته ته په ته کردنش سعی می کرد منظور خود را بفهماند. معلوم بود هول شده است. آخر سر با صدایی که از گوشم بیرون نمی رود ، با ذوق از اینکه بالاخره کلمات و جمله ی دلخواهش را پیدا کرده، گفت که برای دخترش یک کیف خریده اش. چون او خیلی دختر خوبی ست. نگاهش کردم. هیچ وقت به او به چشم یک مادر نگاه نکرده بودم. چقدر معصومانه از حرف زدنش راضی بود. چقدر قشنگ لبخند زد و سرش را پایین انداخت پس از تمام کردن جمله اش. چقدر دلم ضعف رفت برایش. برای سادگی اش. برای صدای گرفته اش. 

یاد مادر خودم افتادم. او هم خیلی زبان انگلیسی اش قوی نیست. حتما" او هم اگر سر کلاس بود هول میشد. حتما" او هم با اشتیاق از من یا خواهرم حرف میزد.

اشک در چشم هایم جمع شد و من فقط سرم را پایین انداختم و باز گم شدم. نمی دانم اسم این حس چیست. انگار دلم میسوزد برای این معصومیت ، برای بعضی سادگی ها، برای چشم های سن داری که گاهی اینقدر کودکانه برق می زنند ...

فقط یک فنجان قهوه!


دلم می خواهد داستانی برایتان بگویم. ذاستانی عجیب که حتی خودم هم معنی اش را نمی فهمم. فقط عمق دردش را حس می کنم. داستان مردی که ..

مردی که زنی به لطافت برگ های یاس داشت و فرزندی به زیبایی ماه. مردی که خوشحال بود. مردی که می خندید. مردی که تک تک لحظه هایش را ستایش می کرد و میبوسید. 

یک روز مرد از خواب بیدار شد. پلک هایش سنگینی می کرد. چشم هایش می سوخت. نفس هایش بالا نمی آمد. مرد خسته بود. انگار تمام شب را دویده باشد. کمابیش یادش می آمد که رویا و کابوس های آشفته ای داشته. مثل چند شب گذشته. مرد پتو را بر سرش کشید و نور زیبای خورشید را لعن و نفرین کرد. گرمای مطبوع همسرش را در کنارش احساس کرد. دوستش داشت. مثل همیشه او را می پرستید. اما انگار چیزی از زندگی اش کم شده بود. انگار مهم ترین رکن زندگی اش را جایی جا گذاشته بود و نمی دانست چیست و کجاست ..

مرد گیج بود. بی حوصله و کسل بود.آه ... مرد خیلی خسته بود.

بدنش را از تخت کند و بلند شد. نمی توانست فکرش را جمع کند. بی هدف در خانه پرسه میزد تا اینکه یک لحظه ایستاد و به نقطه ای خیره شد. انگار جواب بزرگ ترین سوال زندگی اش را پیدا کرده باشد.

به سراغ کمد لباس هایش رفت. پیرهن وسورمه ای-سفید مورد علاقه اش را برداشت و رفت در اتاق بغلی تا آن را برخلاف روز های قبل اتو بزند. لبخندی که روی لب هایش بود هر از گاهی میان بخاری که از اتو بر می خاست گم میشد. لباس هایش را که پوشید تعدادی وسیله در ساکی گذاشت و آن را آماده دم در خروجی گذاشت.

سپس آهسته خود را کنار در اتاق رساند و با لبخندی غم انگیز اما پر از آرامش زنش را نگاه کرد. خیلی آرام خوابیده بود. به سمت او رفت ، خم شد و پیشانی اش را بوسید.

کوله اش را برداشت و در را بست. می دانست چه می خواهد اما نمی دانست دقیقا کجا می تواند پیدایش کند. تمام طول روز را در خیابانهای شلوغ و پردود قدم زد. کم کم داشت شب میشد. خورشید شعله های سرخ رنگش را در آسمان پاشیده بود. مرد به کنار پله های یک پل عابر پیاده رسید. همانی بود که می خواست. از یله ها بالا رفت. به میانه های پل که رسید ایستاد و چند ثانیه به روبرویش خیره شد. 

کوله اش را زمین گذاشت و بازش کرد.صندلی مسافرتی تاشویش را بیرون آورد و سپس فلاسک و فنجان مشکی اش را. بعد از سرهم کردن صندلی روی آن نشست و فنجانش را پر از قهوه کرد و هنگامی که داشت روبرو را نگاه می کرد قهوه اش را می بویید. همان موقع ها بود که من از کنار مرد گذشتم و توجه مرا جلب کرد. برگشتم و نگاهش کردم. به سمتش که رفتم کنارش به میله ها تکیه دادم و سعی کردم سر صحبت را باز کنم. گفتم منظره ی جالبیه! اما انگار دیگر مال این حوالی نبود. جوری خیره شده بود که نمی تواستم امتداد نگاهش را شکار کنم. چند دقیقه ای که کنارش ایستاده بودم داستانش را در ذهنم ساختم و رفتم. شاید هیچ کدام از چیز هایی که تعریف کردم حقیقت نداشته باشند. شاید داستان مردی که روی پل نشسته و قهوه می نوشد چیز دیگری باشد. من نمی دانم. فقط می خواستم برایتان تعریف کرده باشم ...

------------------------

پ.ن: من با سکوتم تشکر می کنم،تنها لبخند بزن ...


برچسب‌ها: داستانک