دلم می خواهد داستانی برایتان بگویم. ذاستانی عجیب که حتی خودم هم معنی اش را نمی فهمم. فقط عمق دردش را حس می کنم. داستان مردی که ..
مردی که زنی به لطافت برگ های یاس داشت و فرزندی به زیبایی ماه. مردی که خوشحال بود. مردی که می خندید. مردی که تک تک لحظه هایش را ستایش می کرد و میبوسید.
یک روز مرد از خواب بیدار شد. پلک هایش سنگینی می کرد. چشم هایش می سوخت. نفس هایش بالا نمی آمد. مرد خسته بود. انگار تمام شب را دویده باشد. کمابیش یادش می آمد که رویا و کابوس های آشفته ای داشته. مثل چند شب گذشته. مرد پتو را بر سرش کشید و نور زیبای خورشید را لعن و نفرین کرد. گرمای مطبوع همسرش را در کنارش احساس کرد. دوستش داشت. مثل همیشه او را می پرستید. اما انگار چیزی از زندگی اش کم شده بود. انگار مهم ترین رکن زندگی اش را جایی جا گذاشته بود و نمی دانست چیست و کجاست ..
مرد گیج بود. بی حوصله و کسل بود.آه ... مرد خیلی خسته بود.
بدنش را از تخت کند و بلند شد. نمی توانست فکرش را جمع کند. بی هدف در خانه پرسه میزد تا اینکه یک لحظه ایستاد و به نقطه ای خیره شد. انگار جواب بزرگ ترین سوال زندگی اش را پیدا کرده باشد.
به سراغ کمد لباس هایش رفت. پیرهن وسورمه ای-سفید مورد علاقه اش را برداشت و رفت در اتاق بغلی تا آن را برخلاف روز های قبل اتو بزند. لبخندی که روی لب هایش بود هر از گاهی میان بخاری که از اتو بر می خاست گم میشد. لباس هایش را که پوشید تعدادی وسیله در ساکی گذاشت و آن را آماده دم در خروجی گذاشت.
سپس آهسته خود را کنار در اتاق رساند و با لبخندی غم انگیز اما پر از آرامش زنش را نگاه کرد. خیلی آرام خوابیده بود. به سمت او رفت ، خم شد و پیشانی اش را بوسید.
کوله اش را برداشت و در را بست. می دانست چه می خواهد اما نمی دانست دقیقا کجا می تواند پیدایش کند. تمام طول روز را در خیابانهای شلوغ و پردود قدم زد. کم کم داشت شب میشد. خورشید شعله های سرخ رنگش را در آسمان پاشیده بود. مرد به کنار پله های یک پل عابر پیاده رسید. همانی بود که می خواست. از یله ها بالا رفت. به میانه های پل که رسید ایستاد و چند ثانیه به روبرویش خیره شد.
کوله اش را زمین گذاشت و بازش کرد.صندلی مسافرتی تاشویش را بیرون آورد و سپس فلاسک و فنجان مشکی اش را. بعد از سرهم کردن صندلی روی آن نشست و فنجانش را پر از قهوه کرد و هنگامی که داشت روبرو را نگاه می کرد قهوه اش را می بویید. همان موقع ها بود که من از کنار مرد گذشتم و توجه مرا جلب کرد. برگشتم و نگاهش کردم. به سمتش که رفتم کنارش به میله ها تکیه دادم و سعی کردم سر صحبت را باز کنم. گفتم منظره ی جالبیه! اما انگار دیگر مال این حوالی نبود. جوری خیره شده بود که نمی تواستم امتداد نگاهش را شکار کنم. چند دقیقه ای که کنارش ایستاده بودم داستانش را در ذهنم ساختم و رفتم. شاید هیچ کدام از چیز هایی که تعریف کردم حقیقت نداشته باشند. شاید داستان مردی که روی پل نشسته و قهوه می نوشد چیز دیگری باشد. من نمی دانم. فقط می خواستم برایتان تعریف کرده باشم ...
------------------------
پ.ن: من با سکوتم تشکر می کنم،تنها لبخند بزن ...
برچسبها:
داستانک