سکوت برفی بن بست یخ زدمون ...
با صدام شکسته شد...!
بذار بشنون ... بذار بیدار بشن ... مهم نیست!
آهنگ می خونه ... می خندم ... می خندم ... می خندم ...
The music played ... la la la la la laaaaaaa ...
مامان ... بابا ... تارا ... دارن گلوله های برفیشونو نثار هم می کنن...!
عقب عقب راه میرم...
ازشون جدا میشم ...!
نه...! الآن می خوام یه کم دور و برم خلوت باشه!
برف روی مژه هام میشینه...
نور ماشین جلوی پامو روشن می کنه ...
[نزدیک بود به خاطر یه خلوت کوچیک برم اون دنیا!! :)) ]
برف میاد ...
یه برف آروم ... با یه باد ملایم ...
شهر رو زیر پا میزاریم...
نمیشناسمش ...!
از بغل خونه ی آقای ساروخانی رد میشیم...
مثه همیشه یه لبخند!
همه اومدن بیرون ...
همه ی ماشینا گیر کردن تو برف ...
ما نیز! D:
همه چیز عالیه ...
همه چیز عالیه ...
...
-----------------
+ مرسی خدا! دوستت دارم! :)
+ عادت نداشتم اینجوری بنویسم تو بلاگم! فقط نوشتم تا یادم بمونه... امشب...فوق العادم! :))))
+ کاپشن غزل ... کلی حس خوب داد بهم! مرسی غرل!:X
برچسبها:
حال نوشته