من ...

من؟

نه ... اشتباه شد ...!

من نیستم ...!

من ... یه غریبه ی دور افتادس که یه گوشه داره تموم میشه ...

دلیل برای لبخند زیاده ...

ولی "الآن" ... فقط همین "الآن" ترجیح میدم نخندم ...

نه...نه...! روی هرگز رو خط میزنم ...!

من ... آدم این دلهره ها و اشک ها نیستم ...!

---

+ باشه برای بعد ...! چی؟ نمی دونم ...!

+ پیشنهاد : "دنیای دیوانه ی دیوانه " اثر مصور "شل سیلور استاین" یا همون "عمو شلبی" عزیزم!



برچسب‌ها: حال نوشته

به روایت یک دختر خوانده


خب ...

این ... اولین داستان کوتاه منه!

ممم ...

نمی دونم چی بگم!

فقط این که این داستان واسم خیلی عزیزه! :)

"ادامه ی مطلب" گذاشتمش!


+ ترجیحا" اسپیکر رو خاموش کنید بعد بخونید!

+ و اینکه اگه کتاب خرس های پاندا رو خونده باشین ... می فهمید "آ" ها رو!

البته اگه روی لینک "شب دوم" توی ادامه ی مطلب کلیک کنید کافیه!

همین!:)


برچسب‌ها: داستانک
ادامه نوشته

SnoWy HeartS ...! <3


سکوت برفی بن بست یخ زدمون ...

با صدام شکسته شد...!

بذار بشنون ... بذار بیدار بشن ... مهم نیست!

آهنگ می خونه ... می خندم ... می خندم ... می خندم ...

The music played ... la la la la la laaaaaaa ...

مامان ... بابا ... تارا ... دارن گلوله های برفیشونو نثار هم می کنن...!

عقب عقب راه میرم...

ازشون جدا میشم ...!

نه...! الآن می خوام یه کم دور و برم خلوت باشه!

برف روی مژه هام میشینه...

نور ماشین جلوی پامو روشن می کنه ...

[نزدیک بود به خاطر یه خلوت کوچیک برم اون دنیا!! :)) ]

برف میاد ...

یه برف آروم ... با یه باد ملایم ...

شهر رو زیر پا میزاریم...

نمیشناسمش ...!

از بغل خونه ی آقای ساروخانی رد میشیم...

مثه همیشه یه لبخند!

همه اومدن بیرون ...

همه ی ماشینا گیر کردن تو برف ...

ما نیز! D:

همه چیز عالیه ...

همه چیز عالیه ...

...

-----------------

+ مرسی خدا! دوستت دارم! :)

+ عادت نداشتم اینجوری بنویسم تو بلاگم! فقط نوشتم تا یادم بمونه... امشب...فوق العادم! :))))

+ کاپشن غزل ... کلی حس خوب داد بهم! مرسی غرل!:X



برچسب‌ها: حال نوشته


دیشب ...

شازده کوچولو را خواندم ...

برای هزارمین بار ...

و باز هم اشک ریختم ...

آنجا که می گوید اگر اثری از او دیدید به من بگویید ...

پسرکی که به سوال ها جواب نمی دهد ...

و می خندد ...

با لباس های عجیبش ...!

اشک ریختم ...

درست مثل 9 سالگیم ...!

حیف ...

حیف که نشد بگویم ...

همین تازگی ها دیدمش ...

موهای طلایی اش را ...

او همه چیز را می دانست ...

مثل راز مار بوآ و فیل داخل شکمش ...!

حیف ...

حیف که زود رفت ...

او خوب می فهمید ...

او می توانست نجاتم دهد ...

از دست این آدم بزرگ ها و اراجیفشان ...!

--------------

+ غلط کردم بابا!! 



برچسب‌ها: حال نوشته


دلم می خواست سرما وجودمو تسخیر کنه ...

با موهای خیس ... توی این هوا ،

فقط این حس دیوونگیم سر و پا نگهم داشت ...!

----

این کاتر لعنتی خیلی سریع میبره ... ولی جاش خوب نمی مونه ...

اه !

مداد نوکی بهتر جواب میده ...!هووم؟

----

به طرز مسخره ای دو شخصیتی شدم !

یه مشت اشک زیر این لبخند بزرگ ... داره حالمو بهم میزنه!

خودمم گول خوردم ... جالبه!

----

- امیدوارم ازدواج نکرده باشی.

-نه

-خوبه ...!

----

چشمای دکمه ایتو میبوسم ...!

رفیق این شب های تنهایی ام!

----

بغض هست ...

اشک نیست ...

نفس هام بالا نمیاد !

7 سال کم نیست ... نه نیست ...!

----

جمعه ...

از شوق ،

در دستانت خواهم مرد ...!

3>



برچسب‌ها: کوتاه نوشته