شاهدخت چروکیده


مرد دست های زنش را میگیرد. با انگشت هایش پوست دست زن را لمس می کند. چروک های تا به تا زیر حرارت دست مرد کش می آید و کش می آید. اما مرد به آنها توجهی نمی کند.مرد تنها به دخترک شاد درون چشمان زن خیره شده است. جوری مبهوتش شده است که انگار هر آن ممکن است قلبش از سینه به بیرون بجهد. کمی پایین تر از چشمانش،لبانش لبخندی حاکی از تحسین دارد. گویی دارد به عظیم ترین شاهکار هستی نگاه می کند. زن با گونه های برافروخته سرش را پایین می اندازد و مثل یک دختر نوبالغ سراسیمه چند تار موی که روی صورتش افتاده را پشت گوشش میزند و لبخند می زند. مرد دستش را روی صورت زن می کشد و نگاه زن را با نگاه خودش تلاقی می دهد. آرام لب هایش را باز می کند و بی صدا می گوید : "هنوز هم مثل روز اولی که دیدمت زیبایی!" 

----------

+ یه تصویر بود که اومد تو ذهنم. خواستم ببینم تا چه حد می تونم تو جمله ها بیانش کنم ...

+ به زودی میام که بمونم. بی ریشه بودن بسه!

زندگی نامه

چهره ام را در آیینه ای می بینم که صورتم را کش می دهد و پلک هایم را از پایین به گونه ها و از بالا به موهایم می رساند.در آن تصویری از زشت ترین "من" تشکیل شده است.اما فریادی جز این ندارم.من مقصر نیستم.حتی زمانی که در دادگاهی که حضور نداشتم محاکمه ام کردند،باز من با خونسردی تمام سکوت کرده و خوابیده بودم.

از همان روز که میلادم فرا رسید،با طنین آرام یک موسیقی صامت در دنیای خواب و وهم بودم.قبل تر از آن را که نبودم.بعد از آن را هم به خواب سپری کردم.این خواب آشفته را نگاه ها و خنده های مردم بر هم می زد.نه!من دیوانه نبودم.این مردم بودند که نمی دیدند وقتی می خندند چقدر صورتشان کریه می شود.شاید هیچ لبخندی نبود که همراهش قی نمی کردند و همیشه این قی ها روی صورت من می ریخت.

یک نفر آن جا پشت پیانو نشسته و می نوازد و در میان تاریکی کسی می رقصد.لبخندش فقط دیدنی ست.نگاه شهوتناک دو موجود دهان گشاد در کنج تاریکی و حس خواب ناشی از ناامیدی حضور یک رقصنده دیگر!نمی دانم سازنده این قطعه کسیت.سرم را به جوش آورده است.قبل از مردن،نخواهم دیدش؟صدای گریه هایم آرام ناشدنی ست.من فریاد می زنم که مقصر نیستم.آیا شنیدنش سخت تر از گفتنش است؟

یک آیینه نشکن به کشیدگی ماه صورتم را تسخیر کرده است.من راه فراری از این چشم ها ندارم.همه دور من جمع شده اند،به آرامی دست می زنند و با لبخندی مهربان سرهایشان را تکان می دهند.تو خواهی مرد!تو خواهی مرد!تا دوزخ چقدر راه است؟جاده ها آتشین و چشم ها پر از کینه اند.به حساس ترین حضور تو زخم می زنند.نوازنده،پیانو را تکرار می کند.از جان ذهن من چه می خواهد؟باشد!فهمیدم چه می گویی.دیروز خوابت را هم دیدم.

تا کجا حقیقت داری؟من تو را به یاد نمی آورم.روی آخرین اشک هایم با صدای پیانو باله می رقصند.روی جسد زخم خورده ام.روی هیکل فاسد و کرم زده ام.هنوز فرق قلبی را که در سینه بتپد یا در ما تحت،نمی فهمم.ساکتم!این لحظه،فریاد می خواهد.خواب می خواهد.مرگ می خواهد.چون هستم،پس پستم!

خوابت را خلاصه کن در یک سال خواب آلودگی.باشد که خوش بخوابی،اما مقصر نباشی.

پ.ن:وصف الحال نیست.فقط چیزی بود که نوشتم و خوشم اومد.همین!