چهره ام را در آیینه ای می بینم که صورتم را کش می دهد و پلک هایم را از پایین به گونه ها و از بالا به موهایم می رساند.در آن تصویری از زشت ترین "من" تشکیل شده است.اما فریادی جز این ندارم.من مقصر نیستم.حتی زمانی که در دادگاهی که حضور نداشتم محاکمه ام کردند،باز من با خونسردی تمام سکوت کرده و خوابیده بودم.
از همان روز که میلادم فرا رسید،با طنین آرام یک موسیقی صامت در دنیای خواب و وهم بودم.قبل تر از آن را که نبودم.بعد از آن را هم به خواب سپری کردم.این خواب آشفته را نگاه ها و خنده های مردم بر هم می زد.نه!من دیوانه نبودم.این مردم بودند که نمی دیدند وقتی می خندند چقدر صورتشان کریه می شود.شاید هیچ لبخندی نبود که همراهش قی نمی کردند و همیشه این قی ها روی صورت من می ریخت.
یک نفر آن جا پشت پیانو نشسته و می نوازد و در میان تاریکی کسی می رقصد.لبخندش فقط دیدنی ست.نگاه شهوتناک دو موجود دهان گشاد در کنج تاریکی و حس خواب ناشی از ناامیدی حضور یک رقصنده دیگر!نمی دانم سازنده این قطعه کسیت.سرم را به جوش آورده است.قبل از مردن،نخواهم دیدش؟صدای گریه هایم آرام ناشدنی ست.من فریاد می زنم که مقصر نیستم.آیا شنیدنش سخت تر از گفتنش است؟
یک آیینه نشکن به کشیدگی ماه صورتم را تسخیر کرده است.من راه فراری از این چشم ها ندارم.همه دور من جمع شده اند،به آرامی دست می زنند و با لبخندی مهربان سرهایشان را تکان می دهند.تو خواهی مرد!تو خواهی مرد!تا دوزخ چقدر راه است؟جاده ها آتشین و چشم ها پر از کینه اند.به حساس ترین حضور تو زخم می زنند.نوازنده،پیانو را تکرار می کند.از جان ذهن من چه می خواهد؟باشد!فهمیدم چه می گویی.دیروز خوابت را هم دیدم.
تا کجا حقیقت داری؟من تو را به یاد نمی آورم.روی آخرین اشک هایم با صدای پیانو باله می رقصند.روی جسد زخم خورده ام.روی هیکل فاسد و کرم زده ام.هنوز فرق قلبی را که در سینه بتپد یا در ما تحت،نمی فهمم.ساکتم!این لحظه،فریاد می خواهد.خواب می خواهد.مرگ می خواهد.چون هستم،پس پستم!
خوابت را خلاصه کن در یک سال خواب آلودگی.باشد که خوش بخوابی،اما مقصر نباشی.
پ.ن:وصف الحال نیست.فقط چیزی بود که نوشتم و خوشم اومد.همین!