در ماشین را باز می کنم و با لبخند پیاده میشم. دارم با شالم کلنجار میرم که درستش کنم. باد موهایم را میریزد روی صورتم. بهش نگاه می کنم. منتظرم است که با هم برویم پارک آنور خیابان. میروم سمتش و دستش را میگیرم. حس خوب گرفتن دستانش در وجودم می پیچد. مثل بار اول شیرین ست. با همان هیجان. 2 سالی میشود ازدواج کردیم. 2 سال پر از خوشبختی و عشق. خودش میرود سمت ماشین ها می ایستد و همراه هم از خیابون میگذریم. بعد از یک هفته دوری کنارش بودن لذت عجیبی داشت.
روی تمام نیمکت ها پر بود. بعضی ها هم یک زیر انداز ساده انداخته بودند روی چمن ها و نشسته بودند و می خندیدند. من همیشه عاشق پارک بودم. عاشق صفا و صمیمیتش. ما که نیمکت پیدا نکرده بودیم روی لبه حوض وسط پارک نشستیم. من با اشتیاق کیسه ی پر از گردو تازه را از کیفم بیرون آوردم و شروع کردیم به نگاه کردن مردم و گردو خوردن. دلم برای حرف هایش تنگ شده بود. برای تکیه کلام هایش. برای صدایش.
وسط حرف زدنش بود که توجهم به پیرمرد کنارم جلب شد. آرام نشسته بود و بی هیچ حرکتی یا واکنشی به توجه من، روبرویش را نگاه می کرد. دست همسرم را آرام فشار دادم و با حرکت آرام سرم توجهش را به پیرمرد جلب کردم. به نظر خیلی تنها می آمد. دمپایی های خاکستری رنگ پلاستیکی اش انگار داشت یواشکی به من می گفت که صاحبش خیلی تنهاست. در ذهنم تصور کردم که شاید زنش فوت کرده باشد و بچه هایش هم هر کدام دنبال زندگی خودشان رفته باشند و پیرمرد بیچاره آمده پارک تا کمی سرش هوا بخورد.
به صورت همسرم نگاهی می کنم و لبخندی می زنم. او این لبخند ها را میشناسد. و جوابم را با لبخندی می زند. دو تایی سر صحبت را با پیرمرد باز می کنیم. حرفی از زن و بچه هایش نمی زند. آخر سر میگم "حاج آقا، ما می خوایم بریم یه ساندویچ با هم بخوریم. ازتون می خوایم که شما هم بیاین! لطفا قبول کنین!" و لبخند می زنیم. کمی من و من می کند. ولی جوری که انگار ته دلش می خواهد یک شب هم که شده تنها شام نخورد قبول می کند. بلند می شویم که برویم. به سمت ماشین حرکت می کنیم. باد می آید و باز می خواهد شال مرا با خود ببرد.
---------------------
پ.ن : همش تصوراتم بود ...