وقتی چراغ راهنمایی رانندگی همدردت باشد ..


"فقط دو دسته گل مانده بود. و داشت دیر وقت میشد. پسرک کنار چهارراه یه چراغ راهنمایی تکیه داده بود و نگاه می کرد. این وقت شب دیگر کسی دنبال گل نبود. روزش هم کسی گل نمی خواست. شاید اگر به جای گل سیگار می فروخت کار و کاسبی اش بهتر پیش می رفت. هه .. تمام درد هایش جمع شد در لبخندش. لبخند تلخش .."

صدای مادر به گوش می رسید. مداد را روی کاغذ گذاشت و صندلی را عقب کشید و به آشپزخانه رفت. پدر هنوز نیامده بود اما برادر کوچکترش غذایش را شروع کرده بود. امشب شام استیک داشتند!

------------

+ ما هرچقدرم با فکر و دلسوز باشیم، باز نمی تونیم درک کنیم. نمی فهمیم. هیچ وقت .. 

لبه ی حوض


در ماشین را باز می کنم و با لبخند پیاده میشم. دارم با شالم کلنجار میرم که درستش کنم. باد موهایم را میریزد روی صورتم. بهش نگاه می کنم. منتظرم است که با هم برویم پارک آنور خیابان. میروم سمتش و دستش را میگیرم. حس خوب گرفتن دستانش در وجودم می پیچد. مثل بار اول شیرین ست. با همان هیجان. 2 سالی میشود ازدواج کردیم. 2 سال پر از خوشبختی و عشق. خودش میرود سمت ماشین ها می ایستد و همراه هم از خیابون میگذریم. بعد از یک هفته دوری کنارش بودن لذت عجیبی داشت. 

روی تمام نیمکت ها پر بود. بعضی ها هم یک زیر انداز ساده انداخته بودند روی چمن ها و نشسته بودند و می خندیدند. من همیشه عاشق پارک بودم. عاشق صفا و صمیمیتش. ما که نیمکت پیدا نکرده بودیم روی لبه حوض وسط پارک نشستیم. من با اشتیاق کیسه ی پر از گردو تازه را از کیفم بیرون آوردم و شروع کردیم به نگاه کردن مردم و گردو خوردن. دلم برای حرف هایش تنگ شده بود. برای تکیه کلام هایش. برای صدایش.

وسط حرف زدنش بود که توجهم به پیرمرد کنارم جلب شد. آرام نشسته بود و بی هیچ حرکتی یا واکنشی به توجه من، روبرویش را نگاه می کرد. دست همسرم را آرام فشار دادم و با حرکت آرام سرم توجهش را به پیرمرد جلب کردم. به نظر خیلی تنها می آمد. دمپایی های خاکستری رنگ پلاستیکی اش انگار داشت یواشکی به من می گفت که صاحبش خیلی تنهاست. در ذهنم تصور کردم که شاید زنش فوت کرده باشد و بچه هایش هم هر کدام دنبال زندگی خودشان رفته باشند و پیرمرد بیچاره آمده پارک تا کمی سرش هوا بخورد. 

به صورت همسرم نگاهی می کنم و لبخندی می زنم. او این لبخند ها را میشناسد. و جوابم را با لبخندی می زند. دو تایی سر صحبت را با پیرمرد باز می کنیم. حرفی از زن و بچه هایش نمی زند. آخر سر میگم "حاج آقا، ما می خوایم بریم یه ساندویچ با هم بخوریم. ازتون می خوایم که شما هم بیاین! لطفا قبول کنین!" و لبخند می زنیم. کمی من و من می کند. ولی جوری که انگار ته دلش می خواهد یک شب هم که شده تنها شام نخورد قبول می کند. بلند می شویم که برویم. به سمت ماشین حرکت می کنیم.  باد می آید و باز می خواهد شال مرا با خود ببرد.

---------------------

پ.ن : همش تصوراتم بود ...

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ............. ـغ


انگار که در برزخ گیر افتاده باشم. انگار ناگهان به خودم آمده باشم و ببینم که دور و برم همه چیز تار و مبهم است. انگار مرده باشم. تصور کن گوشت سوت بکشد سوت بکشو آنقدر سوت بکشد که دیگر چیزی نشنوی و احساس کنی که داری کم کم بر خلاف میلت جدا می شوی پاهایت از روی زمین بلند می شود و در حالی که دست و پا میزنی دور می شوی گم می شوی ...

چشم هایم را که باز کردم برزخ بود. وجودم و دنیایم با هم یخ زده بود. انگاه کردم. اطرافیانم همه یخ زده بودند. من .. من ترسیده بودم. من ترسیدم ...! رفتم روبرویش ایستادم. گریه نمی کردم. اشک بود .. فقط اشک بود که از چشم هایم می آمد. نگاهش کردم. صورتش در دستانم بود. تکانش دادم. فریاد زدم. شانه هایش را گرفتم و تمام وجودش را تکان دادم. جیغ زدم. گریه کردم. در گوشش زدم. "آهااااای. میبینی؟ مرا میبینی؟"

پلک هایش افتاد. خوابید. به دیگری نگاه کردم. محو شد و رفت. گم و گور شد. این یکی مرد. آن یکی ها .. آن یکی ها هیچ وقت نبودند. دنیا یخ زده بود. من در اوج جنون می چرخم .. فریاد می زنم.. باور نمی کنم این ها حقیقت داشته باشد. این تنها یک خواب است. یک توهم از برزخ ..  نمی تواند راست باشد.

گوشم هنوز سوت می زند. دیگر جیغ نمی زنم اما هنوز صدای جیغم می آید. جیغم هم در برزخ یخ زده است. قلبم نمی زند .. قلبم هم .. تپش قلبم هم .. در برزخ جا مانده است ......

خوش خیال احساساتی


یه پنکه ی نو خریدیم جدیدا. استیل. قبلیه رو بردیم خونه ی من. این جدیده که اومده،خیلی خودش رو میگیره. اصلا با یه ابهتی می چرخه ..! اما واقعا" نمی دونم چرا،از وقتی اومده خونمون این حس رو بهش دارم،که دوستمه! که من رو از همه بیشتر دوست داره. با اینکه پنکه نه مال منه، و نه برای من اهمیت خاصی داره. همینجوری از وقتی اومده احساس می کنم هوای من رو داره. انگار وقتی می چرخه و میبینه من گرممه، بیشتر روی من می مونه تا حسابی خوشم بیاد!

اگه این حس راجع به الکساندرا بود یه چیزی! ولی راجع به پنکه ی استیل تازه وارد که خیلی خودش رو دست بالا میگیره ... واقعا نمی فهمم!! نمی دونم .. شاید دچار کمبود محبت شدید شدم!

*الکساندرا : پیانوم