054


می خواهم کوچ کنم ...

مثل یک لبخند خشک شده 

روی گچ بری های یک صورت تلخ!

که می رود و دیگر نمی آید ...

هوایم سرد است ... سرد

و تا ابد هم که "ها" هایت را روی پلک هایم بکشی

باز هم چشمانم باز نخواهند شد

آری ، میدانم

فراموشی در ذات انسان است ...

--------------

+ من حتی الآن نمی دونم خوبم ، یا بدم ، یا دارم میمیرم ...

+ تقدیم به تمام اطرافیانم ...

053


وقتی دستامو زیر پاهات له کردی و من

افتادم ...

فکر نمی کردی

قلب ِ تو تو مشتم بود.

تو با من سقوط کردی ،

بدون اینکه خودت ذره ای متوجه بشی ...

هاه!

-----------

+ آهنگ را گوش کنید ، متن آهنگ را بخوانید

052


سرما رو بغل می کنم و به خواب میرم ...!

اینجا همه چیز یخ شده

حتی نگاه تو

تو دستای نیمه باز من ...

-------------

+ مثل یه فریاد نصفه و نیمه ... دارم خفه میشم ، میمیرم ...

051


تو چشم هام نگاه کن و دروغ بگو ...

من زیادی خوب بودم واسه اعتماد کردن!

و تو ...

خنجر به دست داشتی و من

خبر نداشتم!

--------

م.خ

حالم بده! اما لبخند بزن آدمک ...

طومار ِ روشن


خدا فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ...

حوصله اش سر رفته بود! از ریختن گل در قالب کلیشه ای آدم ها ، از این تکرار خسته شده بود.تنها گاهی 

جنس و رنگ گل فرق می کرد وگرنه قالب همان قالب بود و آدم همان آدم.همه با حرف های تکراری،افکار پیش

 پا افتاده،زندگی های راحت و گاهی رمانتیک، و خدا خسته شد ...

در حالی که در افکار خود و احساس پوچی این دنیای کسل کننده فرو رفته بود،مشتی گل برداشت و شروع 

کرد به ساختن،کمی متفاوت،خاص،عجیب،یا هر چیزی که اسمش را می گذارید!

کم کم خدا با علاقه ی بیشتری شروع به ساختن آدم عجیب و غریب جدیدش کرد.او را نشاند روی بالاترین 

طاقچه ی دربارش تا خشک شود.دست در سینه ی او کرد و طومار درون قلبش را بیرون آورد.باید می 

نوشت،اما دیگر نمی خواست مثل همیشه بنویسد.می خواست این یک موجود جدیدش را آنطور که دوست 

دارد بسازد.

همانطور که سر مدادش را در دهان گذاشته بود با خود زمزمه می کرد "بنده ی عزیز من،سختی می 

کشی،بد هم سختی می کشی.می خواهم تو را به قوی ترین موجود دوپای ِ کره ی زمین تبدیل کنم.می

خواهم با آن یکی ها فرق داشته باشی.و در آخر چنان تو را خوشبخت می کنم که تمام روشنایی آسمان و 

زمین تو را در محاصره ی خود در بیاورند" و شروع کرد به نوشتن ...

نوشت و نوشت و نوشت ... ساعت شماطه دار کوچکش کنار میز زنگ میزد که دارد به 9 ماه نزدیک می شود 

و وقت تنگ است،اما خدا هنوز کار داشت،این یکی باید چیز دیگری میشد.

روی سنگ سرد طاقچه خشک شده بود.خدا برای آخرین باز نگاهی به او انداخت و لبخندی زد.آرام در سینه ی 

آدم دمید.گِل ترک برداشت،شکافته شد،خدا چند قدم به عقب رفت،تنها نگاه می کرد.گِل های خشک شده 

ریختند و روی آن طاقچه یک نوزاد ماند و مشتی نور و صدای گریه ای که فرق داشت ...

و خدا خندید و خندید و خندید ...

----------------

+ م.خاص دارد


برچسب‌ها: داستانک


نگاه کن ...

دور و برتو خوب نگاه کن ...

چی میبینی؟

- هیچی!

----

ساها به زودی میمیرد ...


050


سجده کن ... آدم!

بر دنیا سجده کن ... بر این دسیسه ی بزرگ ...

پسرک با شاخه ی گل کوچکش هم انتظار باران را دیگر نمی کشد ...

بخند ...آدم!

به سنگ هایی که برایت می بارد بخند ....

فریاد بزن ...

اشک بریز ...

بمیر ...

بگذار باران بیاید ...

و تن بی جانت را با لاشه ی پلاسیده ی گل پر پر شده بشورد و ببرد ...

--------

+ این روز ها برای مرگم نقشه میریزم ... زیاد ...

+ پدر ... با آهنگ بلاگت میمیرم و زنده میشم ....... 

049


مثل کشیده شدن ناخن روی گچ تازه ی دیوار

یادآوری می کنم تو را برای ذهن رنجور خودم ...!

تو دیگر خاطره شدی ...

از آن تلخ هایش!

از آن هایی که با یادآوری اش نه اشک میریزم

نه ناراحت میشوم ...

تنها ، دلم به حال روز ها می سوزد ...

که چه خوش خیالانه زیبا سپری می شدند ...

با قهقهه هایی زیر باران تند ...

با جیغ هایی از ته دل!

اوه لعنتی ...

دلم می خواهد جیع بزنم ... اما تنها ... ت ن  ه ا ...

این بلایی بود که سر من آوردی ...

دیگر با تمام وجود از بین تمام گزینه ها تنهایی را می خواهم ...

یک لاک تاریک برای تمام زندگی ام ...

یک اتاق کوچک

که حتی یاد تو هم جایی نداشته باشد ...

یا دلتنگی ات ...

یا خاطره هایت ...

یا ... یادگاری هایت ...

لعنتی!

دردناک است دلتنگ تویی باشم که ...

می دانم بند بند وجودم از بند بند وجودت بیزار است ...

"بیزار" ...

------------------

+ بالاخره این حرف ها رو بالا اوردم ... لعنت ...

048


وقتی سرت بین دستام می لغزه ...

موهات بین انگشتام ...!

دستاتو می بوسم ... بدنتو بو می کنم ... از عطرت پر می شم ...

انگشت های کوچیکت روی صورتم کشیده میشه ...

لبخندت بهم زندگی میده ... لبخنده تویی که تمام قدت اندازه ی شونه ی من تا نوک انگشتامه! :)

وقتی بین همه منو میبینی چشمات برق میزنه ...

چشمای من هم!

می خندی ... می دوی ... دستاتو باز می کنی تا تو بغلت جا بگیرم ... آروم بشم ...

سرتو می چسبونی رو شونه هام ...

آخ کوچولو ... اشکمو در میاری ...!

بده دونه دونه انگشتاتو ببوسم! صورتتو ببوسم! چشماتو ببوسم!

آخ کوچولو ... چقدر دوست دارم وقتی که تو بغلمی خوابت می بره ...

آب دهنت میریزه رو شونم ... خیس میشم ... خیس عشقی که توی من ایجاد کردی ...

کوچولو ...

بغلم کن! دستای کوچیکتو دور گردنم حلقه کن ...

بذار احساس یه زنده رو دوباره بدست بیارم

فشارم بده

با چشمات بگو که بهم وابسته ای ...

اینجوری ،

منم دوباره به زندگیم وابسته میشم ...

دوستت دارم

کوچولو ... 

---------------

+ تقدیم به یه آقا کوچولو ... :)

راز سیب

وقتی خداوند و شیاطین و فرشتگانش،هستی را همراه خود کردند که حوا به سیبش نرسد،

یک راز را نمی دانستند.

هر کس به حقیقتی که رخ داده،آگاه شود،خدا خواهد شد!

از ازل نوشته بودند که حوا و سیبش خدایگان حقیقی اند.

همه چیز یک وهم بود.

وهم رقاصه های خیمه شب بازی برای حفظ صحنه کوچکشان،

برای راندن وارث حقیقی کائنات،

از همان زمان که اولین کتاب شن را نوشتند،

همان زمان داستان سرایی سجده بر آدم.

حوا را راندند

و فرزندانش تا ابد عاصی نامش دادند

و خدایگان باز هم خدایی کردند

با توهم فریب شیطان

و کسی پرسید:

اگر ریگی به کفش خود نداری،چرا باید شیطان آفریدن؟

و خدا مرد!

هزاران سال است که حوا،ملکه بی چون و چرای هستی ست.

به تضمین آن حقیقت که

وقتی خداوند و شیاطین و فرشتگانش،هستی را همراه خود کردند که حوا به سیبش نرسد،

در گوشه ای از خاک زمین مرده،

حوا ماند و سیبش.

و این همان راز بود.


+ کتاب شن : داستانی از خورخه لوییس بورخس (کتابی ست که نه ابتدا دارد و نه انتها)

+ اگر ریگی به کفش خود نداری،چرا باید شیطان آفریدن؟ : از ناصر خسرو

+ بگذار همه به توهم فریب شیطان خوش باشند.از خداوند بالاتر که نداریم.او هم نتوانست من را از سیبم جدا کند.

+اول و آخر باز هم من ملکه این درگاهم!

047


تا یک جاهایی همه چیز داشت خوب پیش می رفت ...

دست های من ،

انگشتان من ،

صورت من ،

...

تا یک جاهایی ...

که نمی دانم کدامین دست نامرئی ...

نخ ها را از هم گسست!

پایین آمدم ...

پایین تر ...

صدای در هم شکستنم بر روی زمین سخت ،

رها و در هم تنیده ...

مردنم

جدا از رشته هایی که مرا به خالقم وصل می کرد ...

به زندگی ام ...

رهایم ... جدایم ... تنهایم ...

تنها تر از یک علف تک و تنهای هرز گوشه ی باغچه ،

...

دنیا کوچک تر از آن است که اشک هایم را در خود جای دهد

بالا می آید ...

فرو می روم ...

آنقدر که دیگر نفسی نباشد تا حتی تظاهر به زنده بودن کنم ...

لــــ ـــعــــ ـنـــــ ـتـــــــ .....


---------------

+ دیگر به من نزدیک نشو ... دیوانگی هایم واگیر دار است ... "م.خاص"


046


فرصت اشک ریختن دهید!

دوره گر های فضله فروش ... من از قماش خراب های شهر نیستم!

دوره ام نکنید! مرا به هر قیمتی نخرید!

حتی به یکی دو تا اشک ...

من فال تک تکتان را در چشمانتان می خوانم.

حتی مرگ هم به دنبال شما نمی گردد!

و من ...

من ؟!

من خود ِ سکوتم ... خود ِ تاریکی ... خود ِ آن لبخندی که داد می زند ...

" برای غم باید زانو زد! زانو ... "

رخ زردم را به خون آن کرگدن های بی جان نقاشی های دالی آغشته کن تا شاید 

حداقل جانم را در چند نمای سورئال بازیابم ...

"امید را به گور برد! گور ... "

حرف ها را دور بریز ...

چشم های آن فاحشه ی پاکدامن سر خیابان را نیز ...

این دنیا ارزش نگه داشتنشان را ندارد ...

یا شاید

ذهن بر هم ریخته ی پرخون ِ مرا ...

لعنت. .... . . . 

لعنت به این پوچی که حدقه ی خالی چشم هایم را کم کم کم کم کم پر می کند

تا لب هایم را به بوسه ی ابدی مرگ نزدیک کند و همان آن ...

از خواب بیدار شوم!

--------------------------------

+ هیچ چیز در این دنیا جدی نیست جز ... شوخی هایی که زیادی مضحک به نظر می رسند!

+ زیادی دارم هذیان می گویم! فراموشش کنید .......

+ کنکور خوب نبود!

045


به دنیا آمد! گریه می کرد.پرستار به ستوه آمد و سرش فریاد زد.

کمی بزرگ شد.عینک پدر بزرگ را شکست. سرش داد زدند و تنبیهش کردند.

به مدرسه رفت ، برای ناقص بودن تکالیفش او را پای تخته ی کلاس ایستاده نگه داشتند.

بزرگ تر شد. به خاطر یک اشتباه دوست دخترش ترکش کرد.

به سربازی رفت. با سرگروهبان بار ها دعوایش شد.

ازدواج کرد. هر روز با همسرش جر و بحث می کرد.

پدر شد. جانش را برای فرزندش گذاشت. بی احترامی های او را هم تحمل می کرد.

پا به سن گذاشت. زن و بچه هایش از بی اختیاری ادرار او یا لرزش دست هایش می نالیدند.

پیر شد. سر از آسایشگاه در آورد.

پرستار آمد و بعد از چند غر ، سرش دادی زد و رفت.

دیگر بس است ... بس است مرد

بمیر،بمیر،بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!

------------

+ تراوشات یک ذهن بی جان در اوایل نیمه شب! جدی اش نگیرید!!!

044


در کوچه ...

اشک هایش را به نیش می کشید.

"سکوت کن!

تقدیر تو خاموشی ست دخترک ..."

قدم می زد.

بی فریاد صدایش آسمان را می شکافت.

 "که بود ... چه بود ... ؟"

ایستاد.

دست هایش را از هم باز کرد

او راز های آسمان را هم میدانست ...

چند ثانیه ای نگذشته بود،

که باران تمام او را خیس کرد ...

----------

+ یاد "تدی" افتاده ام ... داستان آخر "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" !

043


"هیچ چیز از آنِ انسان نیست،

هرگز

   نی قدرتش ،

   نی ضعفش ،

   و نی دلش حتی

و آن دم که دست ...

و آن دم که دست ...

اه لعنتی! ...

و آن دم که دست به آغوش می گشاید،

سایه اش سایه ی صلیبی ست ...

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

                    در آغوش فشرده است ،

                    آن را له می کند.

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...

هیچ عشقی را ...

هیچ عشقی را سرانجام ِ خوش نیست ... "

دستم را روی کاغذ می کشم،سر میدهم،انگشتانم به آرامی لبه ی کاغذ را تا می زند.

این صفحه هم از آن لعنتی ها بود.

و من برای بار هزارم می خواندم و تازه متوجه لعنتی بودنش شدم.

آه که واقعا" هم زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...

اشک بریز آدمک!دل ِ تنگ همیشه اشک را بیشتر از هر چیزی می خواهد انگار ...

و حتی یک دستمال کاغذی سه لا هم نمی تواند همدمشان شود!

ساعت ها روز می شوند ... سال ها ثانیه ...

حتی زمان هم راهش را گم کرده ...

دیگر چه برسد به من ، که آوارگی ام ... زبانزد کفش های کودکی هایم هم شده است ...

لعنت ...

---------------

+ متن مشخص شده از کتاب "خرس های پاندا - ویسنی ئیک" / تاریکی ، انتخاب شده!

+ هیپنوتیزم شو сана! حال تو خوب است ... حال تو خوب است ... خوب ...

*FixeD*

پست "کتابی به اختصار" ، در ادامه ی مطلب!

به ادامه ی مطلب بروید!

---------------------------- 

+ پست جدید،پایین همین پست!

لطفا" به این بلاگ نیز بروید! "من زنده ام ، فریاد من بی جواب نیست"

ادامه نوشته

042


تلو تلو می خوردم ... اشک می ریختم ... 

می نوشیدم ... به سلامتی ستاره ها ... ابر ها ... اشک ها ...

" ای دوست ... مبر مرا از یادت ... ای دوست ... "

سرما ... لرز ...

ماه می خندد ... خورشید گوش هایش را میگیرد ...

...

دیوانگی که به اوج خود می رسد ...

حتی پنجره ها هم رو میگیرند از هیاهوی این اتاقک در بسته!

صدای پاره شدن کاغذک های پر از خاطره ... عکس های پر از لبخند ... کارت های پر از مهر ...

من خود ِ پایانم ...

مرا به پایان نرسانید!

من بی نیازی ام را به گوش فلک هم رسانده ام!

و حال ...

با کوله ای خاکی اما پر ...

با کلاهی لبه دار و رو به پشت ...

آماده ی ماجراجویی ام ،

برای پیدا کردن کشتی های جدید ، چشم های نو ، قلب های تازه ...

اینجا من بی نیازی ام را به گوش اقیانوس ها هم خواهم رساند!

بشنوید ...

از خیلی دور ها ...

ماجراجویی ام را آغار کرده ام!

همراهان من ...

دست در دست من ،

بیایید آسمان را فتح کنیم!

---------------

+ به راه پر ستاره می کشانیم ... فراتر از ستاره می نشانیم ... 

نگاه کن ... من از ستاره سوختم ... لبالب از ستارگان تب شدم ... 

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ... ستاره چین برکه های شب شدم ...!

+ کلیک