خدا فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ...
حوصله اش سر رفته بود! از ریختن گل در قالب کلیشه ای آدم ها ، از این تکرار خسته شده بود.تنها گاهی
جنس و رنگ گل فرق می کرد وگرنه قالب همان قالب بود و آدم همان آدم.همه با حرف های تکراری،افکار پیش
پا افتاده،زندگی های راحت و گاهی رمانتیک، و خدا خسته شد ...
در حالی که در افکار خود و احساس پوچی این دنیای کسل کننده فرو رفته بود،مشتی گل برداشت و شروع
کرد به ساختن،کمی متفاوت،خاص،عجیب،یا هر چیزی که اسمش را می گذارید!
کم کم خدا با علاقه ی بیشتری شروع به ساختن آدم عجیب و غریب جدیدش کرد.او را نشاند روی بالاترین
طاقچه ی دربارش تا خشک شود.دست در سینه ی او کرد و طومار درون قلبش را بیرون آورد.باید می
نوشت،اما دیگر نمی خواست مثل همیشه بنویسد.می خواست این یک موجود جدیدش را آنطور که دوست
دارد بسازد.
همانطور که سر مدادش را در دهان گذاشته بود با خود زمزمه می کرد "بنده ی عزیز من،سختی می
کشی،بد هم سختی می کشی.می خواهم تو را به قوی ترین موجود دوپای ِ کره ی زمین تبدیل کنم.می
خواهم با آن یکی ها فرق داشته باشی.و در آخر چنان تو را خوشبخت می کنم که تمام روشنایی آسمان و
زمین تو را در محاصره ی خود در بیاورند" و شروع کرد به نوشتن ...
نوشت و نوشت و نوشت ... ساعت شماطه دار کوچکش کنار میز زنگ میزد که دارد به 9 ماه نزدیک می شود
و وقت تنگ است،اما خدا هنوز کار داشت،این یکی باید چیز دیگری میشد.
روی سنگ سرد طاقچه خشک شده بود.خدا برای آخرین باز نگاهی به او انداخت و لبخندی زد.آرام در سینه ی
آدم دمید.گِل ترک برداشت،شکافته شد،خدا چند قدم به عقب رفت،تنها نگاه می کرد.گِل های خشک شده
ریختند و روی آن طاقچه یک نوزاد ماند و مشتی نور و صدای گریه ای که فرق داشت ...
و خدا خندید و خندید و خندید ...
----------------
+ م.خاص دارد
برچسبها:
داستانک