در را هل می دهم. می رود که بسته شود اما فقط صدای تقی می دهد لایش کمی باز می ماند. با آیینه نگاه می کنم. با دو دستم موهایم را میگیرم، بالا جمع می کنم و به خودم نگاه می کنم. انگشت هایم را باز می کنم و باز .. موهایم پایین میریزد اما به شانه هایم نمی رسد. سرم را کمی جلوتر میبرم و انگشتم را محکم زیر سیاهی ِ پس داده ی زیر چشم هایم می کشم. سیاهی تا شقیقه هایم میرود و محو می شود.
کمرم را صاف می کنم و مسواکم را از درون لیوان لک دار شیشه ای برمیدارم. در خمیر دندان را باز می کنم و از تهش خمیر دندان ها را هل می دهم تا به دهانه اش برسد. به زور آن را روی مسواکم می کشم و بدون اینکه درش را ببندم آن را به کناری می اندازم. مسواک را درون دهانم می کنم. شروع می کنم به چشم هایم نگاه کردن و تکان دادن وحشیانه ی مسواک روی لثه ها و دندان هایم. حتی به خودم هم خیره شده م. از آن خیره شدن هایی که متوجهش نیستم. گاهی پیش می آمد به دیگران خیره شوم و متوجه نباشم. حال به خودم زل زده ام و حتی خود ِ درون آینه ام هم حواسش نیست که دستش را جلوی چشم هایم نکان دهد و بخندد. آینه موجدار می شود. تصویرم غرق می شود. خاطره می شود. فکر و خیال می شود.
روزگارم خوب است. خوشحالم. راضی ام. اما ... اما انگار خسته هم هستم. دلم حریص شده. دلم روز های بهتر می خواهد. دلم یک استراحت طولانی می خواهد. دلم یک شب روی زمین، نسیم خنک و صدای واق واق دور سگ ها را می خواهد. من خوبم ... اما این روزها آنقدر که باید خوب نیستند. خیابان ها، کافه ها، کتاب ها، آنقدر که لیاقتشان هست خوب نیستند ... حتی باران ... حتی باران هم ملال آور شده .. حتی پیاده رو ها .. حتی آهنگ ها ...
مسواک را از دهانم بیرون می کشم. سرم را پایین انداخته بودم. نمی خواستم خودم را باز در آیینه ببینم. شاید باز موهایم را بالا جمع می کردم و باز در دلم می گفتم که موهای کوتاهه کوتاه را بیشتر دوست دارم. مسواکم را آب میگیرم و آن را درون لیوان می گذارم. تف می کنم. چاه دستشویی کف خمیر دندون و رگه های خون را سریع قورت می دهد.
برچسبها:
روزمرگی