نه نرو!


زير دوش آب داغ ، وقتي قطره هاي آب مي خوردن وسط فرق سرم، داشتم فكرمو خالي مي كردم. كه يهو يه چيز خيلي بي ربط به چيزايي كه بهشون فكر مي كردم يا نمي خواستم فكر كنم به ذهنم رسيد.

كسي كه خداحافظي مي كنه، خداحافظي مي كنه كه نره! 

مي دونيد..

وقتي ميگه من دارم ميرم.. وقتي اشك ميريزه داره فرياد ميزنه كه جلوشو بگيريد و ازش بخوايد كه بمونه.

ولي..

كسي كه مي خواد بره

بدون هيچ سر و صدايي.. بدون اينكه از خودش اثري بذاره.. بدون اينكه اشكش ديده بشه.. ميره..!


اميدوارم هيچ وقت پيش نياد كه به اين چيزا بخوام فكر كنم به خواسته خودم، زير دوش آب داغ!


برچسب‌ها: روزمرگي

وقتی باشی و نباشی


در را هل می دهم. می رود که بسته شود اما فقط صدای تقی می دهد لایش کمی باز می ماند. با آیینه نگاه می کنم. با دو دستم موهایم را میگیرم، بالا جمع می کنم و به خودم نگاه می کنم. انگشت هایم را باز می کنم و باز .. موهایم پایین میریزد اما به شانه هایم نمی رسد. سرم را کمی جلوتر میبرم و انگشتم را محکم زیر سیاهی ِ پس داده ی زیر چشم هایم می کشم. سیاهی تا شقیقه هایم میرود و محو می شود. 

کمرم را صاف می کنم و مسواکم را از درون لیوان لک دار شیشه ای برمیدارم. در خمیر دندان را باز می کنم و از تهش خمیر دندان ها را هل می دهم تا به دهانه اش برسد. به زور آن را روی مسواکم می کشم و بدون اینکه درش را ببندم آن را به کناری می اندازم. مسواک را درون دهانم می کنم. شروع می کنم به چشم هایم نگاه کردن و تکان دادن وحشیانه ی مسواک روی لثه ها و دندان هایم. حتی به خودم هم خیره شده م. از آن خیره شدن هایی که متوجهش نیستم. گاهی پیش می آمد به دیگران خیره شوم و متوجه نباشم. حال به خودم زل زده ام و حتی خود ِ درون آینه ام هم حواسش نیست که دستش را جلوی چشم هایم نکان دهد و بخندد. آینه موجدار می شود. تصویرم غرق می شود. خاطره می شود. فکر و خیال می شود. 

روزگارم خوب است. خوشحالم. راضی ام. اما ... اما انگار خسته هم هستم. دلم حریص شده. دلم روز های بهتر می خواهد. دلم یک استراحت طولانی می خواهد. دلم یک شب روی زمین، نسیم خنک و صدای واق واق دور سگ ها را می خواهد. من خوبم ... اما این روزها آنقدر که باید خوب نیستند. خیابان ها، کافه ها، کتاب ها، آنقدر که لیاقتشان هست خوب نیستند ... حتی باران ... حتی باران هم ملال آور شده .. حتی پیاده رو ها .. حتی آهنگ ها ...

مسواک را از دهانم بیرون می کشم. سرم را پایین انداخته بودم. نمی خواستم خودم را باز در آیینه ببینم. شاید باز موهایم را بالا جمع می کردم و باز در دلم می گفتم که موهای کوتاهه کوتاه را بیشتر دوست دارم. مسواکم را آب میگیرم و آن را درون لیوان می گذارم. تف می کنم. چاه دستشویی کف خمیر دندون و رگه های خون را سریع قورت می دهد.



برچسب‌ها: روزمرگی


-دختر:

اون همیشه انقدر مرد مهربونی بوده که چیز زیادی ازش تو خاطرم نمونده.اون هرگز سرمن داد نزد،هرگز تو چشم هام نگاه نکرد و یادم نمیاد حتی یه بار باهام حرف زده باشه..

[صدا درون کمد،انگار بچه ای سوار یک اسب چوبی است.]

وقتی خیلی بچه بودم،برام اسباب بازی می خرید،ولی جرئت نمی کرد هیچ کدومشون رو بده بهم. همشون رو توی یه کمد انبار می کرد.. تا یه روزی که طبقه ها از شدت سنگینی ریختند و نابود شدند ..


اسب های پشت پنجره (ویسنی یک)


-----

+ یک دقیقه سکوت به احترام کالیفرنیا نویس!


برچسب‌ها: لا به لای کتاب ها, ویسنی یک, نمایشنامه

خواب و بيداري هاي دو پاندا!


دست هامو ميگيره،فشار ميده،به چشم هام نگاه مي كنه..

- يه روز،بعد از كلي زندگي باهم،به اين نتيجه ميرسيم كه كافيه. كه ديگه به اوج خوشبختي رسيديم. همون چيزي كه دنبالش بوديم. شايد يه شب سرد پاييزي باشه، ميام آروم بغلت مي كنم و مي خوابونمت. و مي خوابم..

- دلمو قلقلك ميده. يعني كي ميرسه؟

- شايد حتي چهل و خورده اي سالگي .. 

- نبايد بچه داشته باشيم. ما عادي نيستيم. 

انگشت هاشو رو موهام مي كشه و لبخند مي زنه. خيسي گوشه ي چشمش سر ميخوره پايين..

- آره عزيزم. بچه دار نميشيم..