011


تو گفتی : صدای باد رو می شنوی ...؟

اومد و تمام این غم ها و اشک ها رو برد ...

من سکوت کردم !

تو گفتی : گریه نکن! دیگه همه چیز تموم شد! دیگه بخند ... بخند عزیزم ...

صدای باد رو بشنو و بخند ...!

اشکم رو صورتم غلتید ...

تو نمی دونستی ... باد من رو هم برده بود ...!

------

+ این،ربطی به الآن نداره! مال قبله! Now ... Everything is completely OK ! :)

+ کلیک

+ یکی داره پاورچین پاورچین میاد که بشه یکی از مهترین عناصر زندگیم ...!


برچسب‌ها: حال نوشته

010


پاهای کوچکش را ...

دست های خاکیش را ...

می بوسم!

زود رس بود آخر ... !

ذهن کوچک آشفته اش ... مرا به کودکی هایم برد ...!

خودم را در چشمان روشنش دیدم انگار!

دردش را ...

غصه هایش را ...

که گویی در نوئل ، شیطان با او متولد شده بود ...!

آه ... پسر کوچکم ...

پا به پایت اشک ریختم ...

فهمیدم چه می گویی ...

انتظارت را ،

مثل من ...

برای شنیدن جمله ای مثل این ...

: آهای کوچولوی فراری ... به دلم افتاده بود امروز میای ...!

----------

+ ممنونم ازت ... راست می گفتی ...! اشک ها ریختم ... -مخاطب خاص-

+ تو نزدیکی ، قابل لمس تر از لطافت بنفشه ...! -مخاطب خاص-

+ من خوبم! :)


برچسب‌ها: حال نوشته

009

:)

دارم یاد میگیرم بخندم ...



برچسب‌ها: مناظره

008


من ...

زبان بسته تر از آن بودم که ...

ناله کنم حتی!

---------

+ لعنت به سینوزیتــــــــــــــ !! 

+ لعنت به من ِ احساساتی !!

+ لعنت به تظاهرامــــــ !!

+ آره پدرم!وقتی زیاد می نویسم،تابلوئه درد دارم ... د ر د   د ا ر م   پ د ر . . . !

+ به طرز احمقانه ای شروع کردم به نوشتن جواب نظرات خصوصی زیرشون!چیزای واقعی!

حرفای واقعی ... که صاحباشون هم نمی دونن!

به طرز وحشتناکی بهم ریختم! شدم مثل صدای کشیده شدن آرشه روی ویلون به صورت وحشیانه! مثل آپوکالیپتیکا ! :/


برچسب‌ها: حال نوشته

007


چمدان خاک خورده را باز می کنم ...

روی تخت ...!

نه لباسی دارم ...

نه قاب عکسی ...

نه کتابی ...!

جانی دارم بس سنگین ...

در چمدان جایش میدهم ...

می روم ...

به دنبال جایی که این چمدان قدیمی لعنتی جا بماند ...!

------------

+ I Try to Solve This Damn Problem With My Self ... Alone!

+ سخت نگیر ... هووم؟

+ WOW!!!! استادم!! صدات ...:* دوس داشتمت کلـــــــــــی! - مخاطب خاص -


برچسب‌ها: حال نوشته

006


دچــــ ـار غمگینــــــ ـی مذمن شــــ ـدم ...

بـــــــ ـی هیچ اشــــــ ـکی،

بـــــــ ـی هیچ بغضـــــ ـی،

فقط یه نگـــــ ـاه خیرهــ،

فقط یه سکوتـــــ ِ لعنتــــ ـی،

فقط مــــ ـن ...

یه گوشـــــــ ـه،

مــــردم!

--------------

کلیک


برچسب‌ها: حال نوشته

005


مرد خسته از راه می رسد.

در می زند.

کمی که صبر می کند می فهمد در باز است.- نیمه باز است -

وارد می شود.

در را می بندد.

به کنار آشپزخانه می رسد.

سلام "ســــــــرد" زن

مرد سری تکان می دهد.

زن سرش را بر می گرداند

اشکش بر گوشه ی ماهی تابه می افتد و هود بخارش را می بلعد

مرد سرش را بر می گرداند

اشکش صورت سرخ شده از گرمای بیرون را می شکافد

و چهارچوب اتاق روبه رو را ... جسم کوچک کودکی پر کرده

که نگاه می کند...

تنها نگاه می کند ...!

---------

+ ادامه ی مطلب رمز دارد!و کمتر کسی رمز خواهد داشت!


برچسب‌ها: مینیمال, خصوصی
ادامه نوشته

004


- بزن تو گوشم!

میز دو نفره.من،تو،موزیک آروم...

- من این کارو نمی کنم.

- من دارم میگم بزن.

- تو ...

- اوه،نمی تونم تو صورتت نگاه کنم!

- از این بدتر میشه ؟

...

- عزیزم چرا غذاتو نمی خوری؟

- هووم؟

- حواست کجاس؟

...

بستنیمو می کوبونم تو صورتش

صدای خنده هاش ... کل اتوبانو پر کرده ...

نگاهش می کنم

- تو همیشه همینقدر بی رحمی؟

- نه،ولی تو زندگی باید بی رحم باشی ...

- باز شروع کرد .

- نه ، تموم کردم ... 

دو لا چنگ ... 

تو ذهنم مرور می کنم نت های وبلونیست کنار میز رو

- باز تو موسیقی دانیت گل کرد ؟

- هیســ ...

غذای یخ کرده سر میز و تو،مبهوت ...

- حالمو بهم زدی!فهمیدی؟

- حال تو ذره ای اهمیت نداره واسم ...!

- جدا" ؟

- نه!

دستمو می کشم روی میز پر ...

صدای خورد شدن شیشه های عطر و بوی تهوع آور ترکیبشون ...!

- لعنتی،منو بزن!

- نمی تونم

- بزن ...

- نمی تونم ...

- بزن ...

اشک ... اشک ... اشک ...

- غذاتو بخور ، سرد شد! چرا اینجوری نگام می کنی؟

-------

+ فوت ... فوت ... فوت ... آخرش بالاخره صوت میشه ...! تو تلاشتو بکن!


برچسب‌ها: مناظره

004


خدا بود

من نبودم

بودی انگار !

من آمدم

هیچ کس نبود

اشک بود اما !

خدا رفت

ماه رفت

ابر آمد

غم آمد ناگاه !

خدا بود

تو آمدی

من ماندم

او رفت آسان !

من رفتم

تو رفتی

او رفت

اشک ماند

غم ماند

خدا هنوز بود ... !

---

+ مهم نیست!



برچسب‌ها: گیج نوشته

003


پشت میز ... حرکت سریع مداد...پر شدن خانه های تو خالی...

نگاه های سریع و گذرا به عقربه ها...

دیوار ها ... امان از این دیوار ها...!

چشم های خسته ... قلب درد ناگهانی ... سرگیجه ی ممتد ...

دیوار ها ... دیوار ها ...

اینجا دیگر هیچ چیز عادی نیست.

بلندی کتاب های روی هم سوار شده مرا از سقوط و پاشیده شدن روی 

زمین سرد می ترساند...

تیزی نوک مداد ... صدای تیک تاک این ساعت لعنتی ... 

برگه های این کتاب زیادی برای ورق زدن سنگین است انگار!

و این دیوار ها ... هی نزدیک می شوند ...نزدیک می شوند ... نزدیک تر ...

صدای صندلی ... کشیده شدن گرافیت روی کاغذ ... 

بزرگی این میز و کوچک شدن تدریجی من ...

می ترسم از این ارتفاع هولناک ...

و له شدن در بین این دیوار ها ... 

طوری که حتی صدای خورد شدن استخوان هایم را ،

جمجمه ام را به وضوح می شنوم ...!

----

+ ارزش ادبی ندارد!محض خالی کردن خودم بود!

و شاید آخرین نوشته  ای قبل از اینکه این دیوار ها به من برسند!


برچسب‌ها: گیج نوشته

002


- چی میل دارید؟

- ممم ... کمی تست ادبیات برای پیش غذا ، درس نامه ی دیف برای غذای اصلی ...

- دسر چی؟

- تست فیزیک لطفا" ...!

- یکی تو این حرف رو میزنی ... یکی دکتر حسابی!

- نه آقا ... اشتباه نکن!اون ساعتای استراحتی بود که می خواستم بجاش فیزیک بخونم!

- به هر حال ... 

:دی

نوستالـــــــــــــــــژی...

------

+ دردم می آید - پریا  کلیک

+ داستانکی در ادامه ی مطلب!برای دل خودمه!همین! :)


برچسب‌ها: مناظره, داستانکـــ
ادامه نوشته

001


- یه نازی ، نباید رحم رو بشناسه!نباید ...

به چشماش نگاه می کنم.

- این موجود ضعیف فرقی نداره که باشه یا نباشه ...

با پاهام ، خاک روی زمین رو جابجا می کنم !

- گوشت با منه ؟!

...

پیانو ، ویلون ، صدای گریه ی آروم کودک با پالتوی قرمزش ...

...

- بله قربان!

...

- بزن

...

- به نام خدای جنگ، به نام هیتلر ...

سر لوله ی آهنی، شقیقه ی سرمو لمس کرد ...

نفس عمیق...

انگشتمو جمع می کنم ... بساطمو نیز ...

هایل هیتلر ...!

--------

+ ... من از شور تو برخاستم ، از انعکاس حضور تو ...


برچسب‌ها: مناظره

000


: کنارم باش ...!

: باشه!

: برای همیشه پیشم بمون!

: باشه!

: می خوام برم،نمی تونم!

: باشه!

: یعنی میذاری برم ؟

: هر چی تو بخوای منم می خوام!

: حالا که فکر می کنم میبینم نمی تونم ...

: باشه!

: پیشم میمونی ؟

: آره !

: اما من کس دیگه ای رو دوست دارم!

: باشه!

: برم؟

: باشه،برو ...!

...

او فقط عاشق بود،همین!

----


+ این بلاگ زین پس آپ خواهد شد!:)

+ این قالب ... ... ... (در انتها یه لبخند کوچیک! )

+ نوشته ی بالا کاملا" بی منظوره و مخاطب نداره، محض اطلاع!

+ درس می خونم!دوستان نگران،نگران نباشین!:*


برچسب‌ها: مناظره


این لبخند کشـــ می آید ...

اینجا ،

من ماندم و سر بی تنی که فریاد میزند ...

به افتخار جدایی ها ،

می نوشم!

حالم را بهم میزند ، اما می نوشم ...

نه دنیا خوابش میگیرد ، 

نه من می خندم ...

این گیلاس پر خون ، 

روزی تمام می شود ... روزی ...