آه ای قایقران کوچک روزهای دور ..
کجای زمان یکدیگر را گم کردیم؟
من
در نقطه ای دور از تمام جهان
آنقدر تنهایی ام را نجویده بلعیده ام
که 
سراسر هیچ ام ..
و یاد گرفتم به تمام نیستی این هیچ 
عشق بورزم.

آه ای ناخدای همیشه سرگردان ..
در کدامین نقطه ی دریاهای آزاد
در بند خستگی هایمان شدیم؟

که دیگر توان رسیدن و پیدا کردن در ما
برای همیشه مرد؟

سال ها پیش پس از مرگم
بلند شدم و به زندگی ادامه دادم
مثل همه ی انسان های بی جان
در جایم دویدم ..

اما نمیدانم میدانی یا نه
هنوز
گاهی
در خوابم .. تکه ای چوب به آب می اندازم و
پاپیون وار
مرزهای گسستگی هایم را می نوردم..
به امید اینکه 
شاید
روزی 
خشکی باز مانده ام را دوباره یافتم و
گلی بر روی قبرم گذاشتم ..