بعضی وقت ها که به اطرافم نگاه می کنم، دور و برم رو پر از آدم هایی میبینم که وجود ندارن. آدم هایی که متعلق به خودشون نیستن. که پشت یه مشت نقاب رنگی ، شیک یا به اصطلاح "خاص" پنهان شدن.

کسانی که میگن کتاب می خونن (یا فسلفی،یا هدایت و کامو و ..)، عینک فانتزی میزنن، یا به یه جا خیره میشن و بعد از یه مدت میگن که دارن به چیز های مهمی فکر می کنن .. بچه های خیابونی، حقوق بشر، اوضاع کشور، فمینیسم ...

غمگینن ... عجیب با افتخار غمگینن! نوشته هاشون پر از بغضه، استاتوس هاشون مبهم و عجیبه ..، هووم و اوهوووم و مممم و ... تکیه کلام هاشونه .. فارسی هم تو دهنشون نمی چرخه غالبا".

تظاهر خونشون بالا رفته. خودشون رو از دست دادن. بعضی وقت ها میشه که یادشون میره .. واقعا" آهنگ مورد علاقشون چی بوده .. یا چه سبک کتابی دوست داشتن .. یا چه جور آدمی بودن ..

این غم انگیزه! 

و فاجعه زمانیه که چشم هاشون باز میشه و میبینن اون کسی که باعث تحسین و تمجید همه شده خودشون نیستن، فقط یه ایده آله خیالیه که به جای رسیدن واقعی بهش، نقششو بازی کردن ...

و مجبورن که باز ... باز ... باز ... به همین بازی ادامه بدن!

-----------

من فکر کنم، هر فردی، به همراه شخصیت اصلیه خودش، یه انسان فوق العاده می تونه باشه. چون مثل خودشه .. و مثل هیچ کس دیگه ای نیست. اما به تازگی میبینم(میبینیم) که همه یه الگوی "خاص" و یکسان گذاشتن جلوی روی خودشون و سعی دارن نقش آدم متفاوتی رو بازی کنن که خیلی تکراریه ..

+ قصد توهین و منظور بدی نداشتم! من خودم خیلی هووم هووووم می کنم! ;) فقط دلم می خواست بنویسم! می دونم خودتون منظورمو گرفتین ..