072
می خواهم
یک گوشه ی تنها را
یک اتاق خالی را
یک مکان دور افتاده
که بی کسی موج بزند و من
بدون اینکه حواسم پرت شود
به شمردنم ادامه دهم ...

می خواهم
یک گوشه ی تنها را
یک اتاق خالی را
یک مکان دور افتاده
که بی کسی موج بزند و من
بدون اینکه حواسم پرت شود
به شمردنم ادامه دهم ...

یک میز خاک گرفته ...
یک کاغذ کاهی خالی رو به روی من به رویم می خندد.
و من
بی تفاوت می شوم ...
می چرخم در لا به لای افکار نیمه بازم
و زمانی به خودم می آیم
که میبینم بار ها و بار ها
اسمت را در جای جای تن این کاغذ زخمی
نقاشی کرده ام ...
لعنت به تو و اسمت ... لعنتی
-----------------
+ وقتی نیستی همینم ... مثل آن کاغذ ، زخمی!
شب نزدیک است ...
بالشم را در آغوشم می فشارم ...
تا شاید هم آغوشی باشد برای این اشک ها .
یک تاریکی کشنده ، یک صدای مبهم ...
باز به سراغم می آید ،
فرو می روم ...
با چهار انگشتم به موجودیتم چنگ می زنم
یک انگشت کم دارم ، یک احساس کم دارم ...
- تو نمی دانی ...
مشتم باز می شود
غرق می شوم ...

------------
+ یک احساس شخصی بود! مهم نیست ...
+ این کلیک دوست داشتنی را بخوانید - کلیک
+ برید ادامه ی مطلب . محض تنوع :)