072


می خواهم

یک گوشه ی تنها را

یک اتاق خالی را

یک مکان دور افتاده

که بی کسی موج بزند و من

بدون اینکه حواسم پرت شود

به شمردنم ادامه دهم ...


ادامه نوشته

071


یک میز خاک گرفته ...

یک کاغذ کاهی خالی رو به روی من به رویم می خندد.

و من

بی تفاوت می شوم ...

می چرخم در لا به لای افکار نیمه بازم

و زمانی به خودم می آیم

که میبینم بار ها و بار ها

اسمت را در جای جای تن این کاغذ زخمی

نقاشی کرده ام ...

لعنت به تو و اسمت ... لعنتی

-----------------

+ وقتی نیستی همینم ... مثل آن کاغذ ، زخمی!


070


شب نزدیک است ...

بالشم را در آغوشم می فشارم ...

تا شاید هم آغوشی باشد برای این اشک ها .

یک تاریکی کشنده ، یک صدای مبهم ...

باز به سراغم می آید ،

فرو می روم ...

با چهار انگشتم به موجودیتم چنگ می زنم 

یک انگشت کم دارم ، یک احساس کم دارم ...

- تو نمی دانی ...

مشتم باز می شود 

غرق می شوم ...

------------

+ یک احساس شخصی بود! مهم نیست ...

+ این کلیک دوست داشتنی را بخوانید - کلیک

+ برید ادامه ی مطلب . محض تنوع :)

ادامه نوشته

069


تو حق انتخاب نداری

تو باید زندگی کنی

تو باید لبخند بزنی

تو باید شاد باشی

و بعد ...

چشم هاتو باز کنی و ببینی 

تو ضمیر نا خودآگاهته خوشبخت بودن ...!!

http://up.vatandownload.com/images2/v7lzyq1g06ewnee68kul.jpg

------------------

+ مسخرست ، میدونم! ولی ممکنه. نیست؟