041

به سادگی یک لبخند ...

زندگی می کنم!

قدم می زنم ...

این کوچه پایان ندارد!

این کوچه ...

این کوچه ...

تا ابدیت ِ وجود های بهم گره خورده ادامه دارد!

----------------

+ بی مهابا روی جدول های راه راه پیش می روم ... با دست های از هم گشوده شده ... با چشمانی بسته...

آسمان بخند ... بخند و گریه کن! می خواهم خیس محبت خدایم شوم ... می خواهم خیس شوم ...!

+ افراد از آنچه که فکر می کنید از شما دور ترند! هاه ....

-


سو سو بزن

از آن سوي پرچين ها ...

تا من پشت اين پنجره ي آهنين و سخت

چشم هايم را بين دستانم زنداني كنم و تو را شكار كنم!


سو سو بزن

از آن سوي پرچين ها ...

تا من پشت اين پنجره ي آهنين و سخت

چشم هايم را بين دستانم زنداني كنم و تو را شكار كنم!

-------

+ در بي خوابي و سردرد و افصردگي غلت مي زنم ... دارم مردنم را به چشم هاي خودم ميبينم!

+ اون پروانه ي سمت راست از اولش 

-


دل گرفتگي هايم به همه جاي بدنم زده

آنقدر رسوب كرده تا به گلويم رسيده

و من دارم در خفگي اين روز هايم آنقدر دست و پا مي زنم 

تا به مرز نبودن برسم.

ديگر نيستم.ديگر وجود ندارم.خودم اين را به وضوح حس مي كنم.

شده ام تماما" يك حس،يك وجود نابينا،يك دوست داشتن تا بي نهايت،يك عشق ...

و انگار تمام زندگي در من مرده باشد

اينگونه مرده ام

اينگونه نيستم

اينگونه به فنا ام رسيده ام...!

حال مي فهمم درد چشم هايي را كه سو ندارند

يا درد لبخند هايي كه معنا ندارند

يا درد مني كه ديگر جان ندارد ...

خسته ام!

اما همچنان روي پاهايم كه بدون اراده ي من به جلو گام بر ميدارند حركت مي كنم

و گه گاهي به زمين فرسوده كه زير گام هاي من له مي شود و رد مي شود نگاهي مي اندازم

اما دل سوزي براي چه؟

من از اين زمين زير پا،دلسوخته ترم! بدجور هم دلسوخته ترم!

همين كه براي گذشتن هر ثانيه التماس آسمان و زمين را مي كنم خودش خيلي درد دارد

و امان از شب هاي بدون خوابم

كه تمام ترك هاي روي سقف را هم كشف مي كنم در اوج تاريكي و باز هم خواب مرا با خودش نمي برد

درد دارد ... درد دارم ... دال الف دال ...

باز خوب است دست هايي همراه منند...

شايد تنها اميد نفس كشيدن اين روز هايم باشند

شايد نه! قطعا" همين طور است !

اما اين خستگي را كاريش نمي توان كرد جز با سپري كردن روز هايي كه به سال مي مانند

تنها اين زمان لعنتي مي تواند دوباره مرا به راهم بازگرداند

اما حال كه فكر مي كنم

حتي نمي دانم راهم كدام است ؟!

حس مي كنم راهي ندارم براي انتخاب كردن و رفتن تا آخرش...تا ابديت...

حس مي كنم زيادي پوچ شدم

حس مي كنم زندگي و مرگ دست به يكي كرده اند و با هم مرا ترك كرده اند

و هيچ چيز بدتر از اين حالت نيست

كه نه زندگي آدم را بخواهد

نه مرگ!

آخ خدايا ... ياد هدايت عزيزم افتادم.

--------------

+ يك دوازدهم هم گذشت! و من سعي مي كنم اميد داشته باشم ...

+ فراموش نمي كنم همراهيتان را!هرگز ... هرگز ...

+ فعلا" نمي تونم با كسي در ارتباط باشم.نه كامنت و نه اميل!

+ و تو سارا ... تو واقعا" يه "دوست"ي!اينو حس مي كنم و به داشتنت مي بالم!

-


فكر كن ... فكر كن ...

حالا كه مي بيني ... بدم نبود!!

هاه ... احمق شدم!

ولي گاهي حماقت بدجور مي چسبه!!

من لبخند مي زنم ...

به سلامتي كسايي كه موندن ... يا حتي اونايي كه رفتن ... نموندن و رفتن ... :)

و مي خندم ...

به ايستادگي هاي يك عاشق

به محبت هاي يه دوست نزديك تر از خواهر

به همدل بودن يك پدر

به بادبادك هوا كردن هاي يك سرو

به همراه هميشگي بودن يك دوست

...

من برخلاف چيزي كه دنيا مي خواهد از من

از ته دلم مي خندم ...

به اشك هايم نگاه نكنيد،خواهش مي كنم

گاهي بايد آنها باشند

و الآن زيادي از آن گاهي هاست ...

ولي گورپدر اين اشك ها

گورپدر تك تكشان ...

---------

+ هركسي ميتونه اين "نظر ندهيد" رو يه جور تعبير كنه! به عهده ي خودتون!! :)

-

:)

-


روز ها می گذرند

و یا شاید روز ها گوشه ای ایستاده اند و منم که می گذرم ....

کتابی در پس کتابی دیگر

خوانده می شود

مچاله می شود

نت هایی از رویش برداشته می شود

و روی دیوار اتاقم به جاه و جلالی که پیدا کرده می خندد و می خندد و می خندد

علاوه بر چشمانم که بی روح تر می شود

زیر چشمانم هم دارند جا خالی می کنند تا بیشتر ببینم

و یا شاید برای چیز دیگری

نمی دانم

من که از کار های خودم و دیگران و خدا سر در نمیاورم

من فقط می فهمم

به جای پف های به اصطلاح با نمک زیر چشمانم

دو تا گودی سیاه رنگ دارد صورتم را یک جا در آغوشش می کشد

روز ها می گذرند

و شاید من ...

این ها را ول کن ، که چه؟ که کی می گذرد و کی می ماند و کی می رود که بماند و کی می رود که رفته باشد و من تنها روی این کره ی خاکی تنها تر تنها نظاره می کنم

من دیگر حال دویدن و رسیدن ندارم راستش

می خواهم خودم را به چرخش ماه و خورشید و ... بسپارم ببینم تا کجای زندگی ام می رسم

اینجا

هیچ ساعتی جز ساعت روی ست من تیک و تاک نمی کند

و شاید ساعت من آنقدر با حرارت تیک و تاک می کند که صدای ساعت های دیگر به گوش نمیرسد

آخر شما که نمی دانید

ساعت من بدجور بی تاب است

بی تابی اش را خودم هم خیلی نمی فهمم که چرا !

ولی چون ساعت من است ، حس می کنم بی تابی اش را ... بدجور حس می کنم.بدجور!

ماهی کوچک توی اتاقم را کشتم راستی.

آخر سر کشتمش ، نه با دادن کیت کت و شکلات های دیگر تا هایپر شود و کمی دور هم بخندیم

کیف پولم را درون تنگ کوچکش پرت کردم

لبه اش خورد روی سرش

پاشید

و من خندیدم ، به اولین قتل عمد زندگیم خندیدم

ماهی بی گناه کوچک بدجور دلش به محبت های من خوش بود

و چقدر لذت بخش است

ببینی آن همه مهر و عطوفت یکجا دود شود و تو بمانی و دو تا چشمی که از احساس خالی شده اند

در یک چاردیواری

که امید داشتی از 8 تیر ازش خلاص شوی و حالا

هنوز هم دیوار ها دارند روی سرم خراب می شوند

می دانید ؟ لعنت به این دنیا و همه ی اتاق ها و دیوار هایش

لعنت به موسیقی و نت ها و کلاویه ها و همه ی سمفونی های احمق هایی که خودشان را وقفشان کرده اند

زندگی تا به کی ؟

نواختن تا به کی ؟

من چشم هایم را می بندم

می خوابم

بیدار می شوم

مقداری غذا کوفت می کنم

باز می خوابم

که چی پسر ؟ ها ؟ که چی ؟

اوه! یک خواهش دارم! کاش همان اول می گفتم خرعبلات مرا نخوانید

اما دیگر نخوانید

حال این مفلوک بی سر و پا زیاد خوب نیست

البته این به شما بستگی دارد زیاد خوب نبودن را چه معنی می کنید ولی برایم مهم نیست

من خودم لعت نامه ی خودم را دارم و خودم فقط می فهمم چه می گویم و این خیلی عادی ست

شایدم نیست

نمی دانم

این روز ها عجیب تمیز شده ام و این است که عجیب است

اتاقم را هر روز ، هر ساعت ، یا حتی هر دقیقه تمیز می کنم

و کتابخانه ی کوچکی که تازگی ها برای خودم درست کرده ام را با یک دستمال تر تمیز می کنم و دستی به کتاب هایم می شکم و تک تکشان را لعنت می کنم

آخ لعنت به این کتاب ها!

لعنت به سلینجر! لعنت تمام خدایان بر آن لعنتی!

دیشب بی خوابی به سرم زده بود و من هم متاسفانه خوش قولی ام گل کرده بود و دیگر نمی خواستم

لب به آن قرص ها بزنم

رفتم کنار خواهرم کوچکترم بخوابم

داشت کارتون "تن تن" میدید.

همیشه دوست دارد کنارش بنیشنم و همراهش کارتون تماشا کنم

با این حال و روزم خیلی شرایط دیدن کارتونی مثل تن تن را نداشتم

اما کاری نمیشد کرد

رفتم کنارش خوابیدم و "تن تن" نگاه کردم

در را بسته بودم

که مادرم نصفه شبی آمد و در را باز کرد و گفت "دارید چی می کنید ؟"

نتوانستم جلوی قهقهه ام را بگیرم

اوه مادرم فقط داریم کارتون میبینیم

چقدر بانمک شدی تو این روز ها

چقدر هر روز بیشتر از تو و آن چشم هایت که حقا حس خوبی ندارند متنفر تر می شوم

مادر رفت تا مثلا" به خوابش ادامه بدهد و ما "تن تن" نگاه کردیم و بعدش ...

خواهر کوچکم شد ستاره ای برای من در آسمان تاریکم

همیشه می دانستم او زیادی می فهمد

او کاری کرد که من بدون آن قرص ها آرام بخوابم

با آن صدایش

اوه لعنت به تو خواهر کوچولو! تو یکی از آن لعنتی های روزگاری!

امروز هم شانس بزرگی در خانه ی محقرم را زد و این مادره رفت بیرون تا به کار های بانکی اش برسد

نه به اینکه روز های کنکوری ام توی این خانه بند نمی شد

نه به اینکه حالا خیلی زیادی توی خانه بند می شود

رفت بیرون و من پریدم این پشت و شروع کردم به نوشتن

راستش الآن بیاد ندارم حتی یه کلمه از چرت و پرت هایی که گفتم را ولی ...

می دانم باید الآن از شما معذرت خواهی کنم بابت تمام این سردرد ها و درد های دیگری که با این

مزخرف نوشته ها توی وجودتان کرده ام

من را ببخشید ولی نیاز داشتم

نیاز داشتم تا کمی کمتر بگویم من ناراحتم من درد دارم من تنهایم من در این اتاق محبوسم و ...

نیاز داشتم

اگر باور نمی کنید از ساعتم بپرسید

او می دانم

به گمانم البته!

-----------------------------

+ ل ع ی ا ا ا ا ا ا اااا .... سرویـــــــــــــــــن ... حسین ! من به این امیدم که شماها هستید و کنارمید و ...

باشید! خواهش می کنم باشید. من هم سعی می کنم به بودنم ادامه بدم!

باور کنید دارم شاهکار می کنم.باور کنید با این شرایطی که دارم ، دارم شاهکار می کنم!

+ به "بوف کور" به نگاهی میندازم ، به صورت تو تو ذهنم ، به صدات ، ...

یه حس خوب داره صبر کردن

من حتی نمی خوام دستم به این کتاب بخوره تنهایی! می فهمی منظورمو ؟ :'''''

+ ایوان! وبلاگتو باید بدی داشته باشم.بذار حالم خوب بشه! ولت نمی کنم.

توی این شرایط ، کامنت هایت یک جور هایی لبخند می نشاند روی این لب ها.یک جور هایی ...

+ دیشب این بغض ترکید.دیشب حسابی اشک ریختم.و این امیدوارم کرد

باور کنید امیدوار کنندست اشک ریختن

مدتی بود گریه نمی کردم و نگران بودم.آخر دیوانه ها گریه نمی کنند...

من هنوز به آن درجه ی بالا نرسیدم و دلم نمی خواهد اشک نریختن را از الآن شروع کنم

دلم می خواهم فعلا" همین خل و چل بمانم ... خل و چلی که هی دلش میگیرد و دلتنگ می شود و

آرام و یواشکی بر روی سینه ای که تنها در تصوراتش نقاشی می کند اشک بریزد

...

+ دوستان خوب من! من قرار نیست بمیرم! انقدر نگرانی هایتان را برای من هدر ندید(یا به هدر ندهید!! )

این روز ها تنها کاری که جز خوابیدن و گریه کردن می کنم ، کتاب خواندن است

و اگر احیانا رگم با صفحه های کاغذی زده نشود ، دیگر هیچ خطر مرگی مرا تهدید نمی کند

باور کنید!

-


صبح پلك هايم به زور باز مي شوند

چشمهايم در حدقه مي چرخد

اينجا اتاقم است

زندانم است

با انگشتانم روي دهانم را فشار مي دهم

چشم هايم را مي بندم

هوا را از بين انگشتانم مي بلعم

ديگر نمي شود تحمل كرد

پاهايم مي دوند

روبروي آيينه ي دستشويي

صورت رنگ پريده ي من

و غذاي ديشب من جلوي چشم هايم با آب مي رود

زانو مي زنم

از حال مي روم

با چايي شيرين و شكلات كنارم مي نشيند

چشم هايش از نگراني دو دو مي زند

هيچ نمي گويم

به اتاقم - زندانم پناه مي برم

زير پتو

مي خزم

با زانو هاي در آغوش كشيده شده

مي لرزم

و به مردنم ادامه مي دهم ...........

-----------------

+ فكر كنم واسه اينه كه هنوز بدنم به قرص زياد عادت نداره

+ چقدر دلم تنگ است ...... چقدر .......

-


تمام دويست و خورده اي عضلات صورت لعنتي ام را بايد به كار بگيرم

بايد زور بزنم

براي تظاهر ، براي يك لبخند حال بهم زن كذايي

مگر كورند ! مگر چشم هايم را نمي بينند !

شايد باشند. شايد كور باشند. تو لبخندت را بزن دخترك بدبخت قصه.

نگذار هر كسي به حالت دل بسوزاند.

چشم هايت را ببند. با يك دست ، دست خواهر عزيز تر از جانت را بگير

با دست ديگرت دست گرمي كه انگشت هايت برايش قد كشيده اند

فشارشان بده

آنها ميدانند

تو بخند ...بخند ...

-----------

+ بالاخره شروع كردم به جمع كردن جزوه ها ، كه يه نوشته ي كوتاه ، باز باروني ام كرد

- يه شب باروني ، شب امتحان ديفرانسيل من ....... ( يادته؟ هووم ؟ :''''''     )

+ به وبلاگ هاتون نميام.چون لپ تاپم دستم نيست و نمي خوام توي History كامپيوتر خونه Save شين.

+ غزل !!! از فضاي وبلاگ مشخص نيست چرا نميام وبت نظر بذارم ؟!!

+ ديشب ... آلپرازولا خوردم. 2 تا كامل! واوو ... يه شب بدون كابوس معركه بود ديشب!

-


دلتنگي خفه ام مي كند

زير پتويي كه انتها ندارد اشك هايش

من

آب مي شوم

صورتم را زير عينك دودي پنهان مي كنم

و مي خندم

و دنياي من است كه دارد به انتهايش نزديك مي شود ...

--------

+ نگران من نباشيد.نگران كسي كه ديگر وجود ندارد نباشيد

+ اسپم هاي ايميل رو چك كني بد نيست ... خنگ! :''''''''''

+ Xanax ! پانزده تايش كافي ست ؟

-


در چشمانم نگاه کرد

به خاطر دوست داشتن ، فا.حشه خطابم کرد

کوبید

نه یک بار ، نه دو بار ...

چانه ام ، گونه ام ، باد می کند ، سلام می کند

سلام زندگی پر از نکبت و درد جدیدم ...

----------------

+ هیچکدومتون نمی فهمید چی داره بهم میگذره

خدا هم نمیدونه

آخ خدا ، خیلی ازت دلخورم! خیلی زیادااا ...

+ به"ایوان ایلیچ" : حرفات قابل تامله! ولی تو هم نمی فهمی ...

-


پوسته های نازگیلم کجاست ؟

دریایم کو ؟

دیوانگی های پاپیونی ام ... ؟

من هیچ ندارم!

من هیچ راهی برای فرار هم ندارم ...

باید گوشه ای زانو هایم را بگیرم و بپوسم و بمیرم ...

-


آهای شتره ...

کجایی ؟


-


چقدر سخته

به اون مرحله برسی که

امیدت تو زندگی این باشه که

نفس بعدیی در کار نباشه!

--------

+ د ل ت ن گ ی

-


خــــواب ... خواب ... خــوابـــــ ... خ و ا ب ...

صبح / ظهر / شب / خوابـــــــــــ ...

- چشم هات چرا اینجوری شده ؟

- چه جوری ؟

- انگار شده فهوه ای کمرنگ ، مایل به عسلی !

- جدا" ؟ پس منم اینطوریم! باید از 12 ساعت می گذشت ... اومدن مروارید های لعنتی!

- چی ؟

- هیچی ! تو راحت باش!

سر درد ، خـــــــواب . . . . . .

- چجوری انقدر می تونی بخوابی؟ یعنی کنکور انقدر خستت کرده ؟

- تو دلم : و خداوند قرص را آفرید ...

قرصی که باید برای خوابیدن یک چهارمش را می خوردم شب های پر از استرسم

و حالا من ...

مشت ها از آن در کشوی نیمه بازم پنهان کرده ام ،

برای وقت مبادا

برای یک خواب زیادی طولانی

هاه ...

-------------------

+ کسایی که شمارمو دارن ، "به هیچ عنوان" SMS ندن! زنگ نزنن! توضیح خواهم داد!

+ توضیح خواهم داد ؟ اگر مجالی باشد ...

+ از این به بعد این بلاگ همین مدلی به روز میشه! سیاه... مثل روزگار این روز هام ، حسین!!! (یاد تو افتادم!)

+ هیچکس نمیره ... من سر جام واستادم ... من انگشت کوچیکم پیش تو جا مونده ... بازوی تو بین دستای من!

+ ف.ا.ک

-


تمام شد.ولپن تمام شد!

لب هایی که سفید می ماند ، چشم هایی که خیس است ...

تمام شد.

اینجا هیچکس از پست کوه نیآمده ...

و در آخر ،

لای منگنه خفه ام می کنند ...

فشار دهید ،

بیشتر فشار دهید ...

دخترک ساده ، دروغ هم که می گوید رنگش اینور و آن ور میپرد ...

لبخند های کذایی

لب های سفید

...

پیدا کنید پرتقال فروش را ...!

----------

+ NO CM!!!!!!!!!

+ آره سروین! ولپن تمام شد!

047


من و تو و زندگی و امید و عشق و آرزو و رویا ...

دور یه میز گرد به اسم دنیا !

همه لبخند می زنیم.

گیلاسم رو آروم می آرم بالا ... میگم به سلامتی ...

صدای "دنگ" و زمزمه ی به سلامتی بقیه،

فضا خیلی خاصه ...

یه نگاه به تو ، که کنارم نشستی میندازم و 

بعدش آب پرتقالم رو سر می کشم ...

یادم نرفته که همیشه می گفتی دوست نداری مشروب بخورم! :)

-------------------

+ هه! اینم به خاطر ارزش ادبی زیر ِ صفرش فرض کنید نخوندید! :دی

ولی دلم خواست بنویسمش! :)


صدای کشیده شدن بیل به یه قطعه سنگ ...

تو ... خسته ...

من ... لبخند زده بودم ... "زده بودم" ... "بودم" ...

بارون میگیره ...

بوی خاک بارون خورده پخش میشه تو فضا ...

...

- مسیح من شو! الآن وقت مردن نیست ... نیست ... نیست ...

--------------------

+ لطفا" تصور کنید این پست رو نخوندید!

046


تا حالا شده ... مشغول باشی ... خیلی مشغول!

که انگار مدت هاست خودتو از یاد بردی ...

تا حالا شده ... خسته باشی ... خیلی خسته!

که شبا قبل از اینکه سرتو روی بالش بذاری ، خوابت ببره ...

تا حالا شده زندگی سخت بشه ... خیلی سخت!

که شمردن دردات واست ممکن نباشه ...

اما تا حالا هم شده با این همه مشغولیت و خستگی و سختی ...

موقعی که حواست به هیچی نیست ...

از کنار آیینه که رد میشی ...

یهو یکی توجهتو جلب کنه،

یه نگاه بهش بندازی و نا خودآگاه لبخند بزنی ...

خواستم بگم ...

هیچ چیز اندازه ی این لبخند پر از حس زندگی نیست!

----------------

+ امروز این لبخند رو آدم توی آیینه به من تحویل داد! 

+ :)

+ لطفا" به "Fixed" توجه کنید! :)


برچسب‌ها: زندگی زیباست