روز ها می گذرند
و یا شاید روز ها گوشه ای ایستاده اند و منم که می گذرم ....
کتابی در پس کتابی دیگر
خوانده می شود
مچاله می شود
نت هایی از رویش برداشته می شود
و روی دیوار اتاقم به جاه و جلالی که پیدا کرده می خندد و می خندد و می خندد
علاوه بر چشمانم که بی روح تر می شود
زیر چشمانم هم دارند جا خالی می کنند تا بیشتر ببینم
و یا شاید برای چیز دیگری
نمی دانم
من که از کار های خودم و دیگران و خدا سر در نمیاورم
من فقط می فهمم
به جای پف های به اصطلاح با نمک زیر چشمانم
دو تا گودی سیاه رنگ دارد صورتم را یک جا در آغوشش می کشد
روز ها می گذرند
و شاید من ...
این ها را ول کن ، که چه؟ که کی می گذرد و کی می ماند و کی می رود که بماند و کی می رود که رفته باشد و من تنها روی این کره ی خاکی تنها تر تنها نظاره می کنم
من دیگر حال دویدن و رسیدن ندارم راستش
می خواهم خودم را به چرخش ماه و خورشید و ... بسپارم ببینم تا کجای زندگی ام می رسم
اینجا
هیچ ساعتی جز ساعت روی ست من تیک و تاک نمی کند
و شاید ساعت من آنقدر با حرارت تیک و تاک می کند که صدای ساعت های دیگر به گوش نمیرسد
آخر شما که نمی دانید
ساعت من بدجور بی تاب است
بی تابی اش را خودم هم خیلی نمی فهمم که چرا !
ولی چون ساعت من است ، حس می کنم بی تابی اش را ... بدجور حس می کنم.بدجور!
ماهی کوچک توی اتاقم را کشتم راستی.
آخر سر کشتمش ، نه با دادن کیت کت و شکلات های دیگر تا هایپر شود و کمی دور هم بخندیم
کیف پولم را درون تنگ کوچکش پرت کردم
لبه اش خورد روی سرش
پاشید
و من خندیدم ، به اولین قتل عمد زندگیم خندیدم
ماهی بی گناه کوچک بدجور دلش به محبت های من خوش بود
و چقدر لذت بخش است
ببینی آن همه مهر و عطوفت یکجا دود شود و تو بمانی و دو تا چشمی که از احساس خالی شده اند
در یک چاردیواری
که امید داشتی از 8 تیر ازش خلاص شوی و حالا
هنوز هم دیوار ها دارند روی سرم خراب می شوند
می دانید ؟ لعنت به این دنیا و همه ی اتاق ها و دیوار هایش
لعنت به موسیقی و نت ها و کلاویه ها و همه ی سمفونی های احمق هایی که خودشان را وقفشان کرده اند
زندگی تا به کی ؟
نواختن تا به کی ؟
من چشم هایم را می بندم
می خوابم
بیدار می شوم
مقداری غذا کوفت می کنم
باز می خوابم
که چی پسر ؟ ها ؟ که چی ؟
اوه! یک خواهش دارم! کاش همان اول می گفتم خرعبلات مرا نخوانید
اما دیگر نخوانید
حال این مفلوک بی سر و پا زیاد خوب نیست
البته این به شما بستگی دارد زیاد خوب نبودن را چه معنی می کنید ولی برایم مهم نیست
من خودم لعت نامه ی خودم را دارم و خودم فقط می فهمم چه می گویم و این خیلی عادی ست
شایدم نیست
نمی دانم
این روز ها عجیب تمیز شده ام و این است که عجیب است
اتاقم را هر روز ، هر ساعت ، یا حتی هر دقیقه تمیز می کنم
و کتابخانه ی کوچکی که تازگی ها برای خودم درست کرده ام را با یک دستمال تر تمیز می کنم و دستی به کتاب هایم می شکم و تک تکشان را لعنت می کنم
آخ لعنت به این کتاب ها!
لعنت به سلینجر! لعنت تمام خدایان بر آن لعنتی!
دیشب بی خوابی به سرم زده بود و من هم متاسفانه خوش قولی ام گل کرده بود و دیگر نمی خواستم
لب به آن قرص ها بزنم
رفتم کنار خواهرم کوچکترم بخوابم
داشت کارتون "تن تن" میدید.
همیشه دوست دارد کنارش بنیشنم و همراهش کارتون تماشا کنم
با این حال و روزم خیلی شرایط دیدن کارتونی مثل تن تن را نداشتم
اما کاری نمیشد کرد
رفتم کنارش خوابیدم و "تن تن" نگاه کردم
در را بسته بودم
که مادرم نصفه شبی آمد و در را باز کرد و گفت "دارید چی می کنید ؟"
نتوانستم جلوی قهقهه ام را بگیرم
اوه مادرم فقط داریم کارتون میبینیم
چقدر بانمک شدی تو این روز ها
چقدر هر روز بیشتر از تو و آن چشم هایت که حقا حس خوبی ندارند متنفر تر می شوم
مادر رفت تا مثلا" به خوابش ادامه بدهد و ما "تن تن" نگاه کردیم و بعدش ...
خواهر کوچکم شد ستاره ای برای من در آسمان تاریکم
همیشه می دانستم او زیادی می فهمد
او کاری کرد که من بدون آن قرص ها آرام بخوابم
با آن صدایش
اوه لعنت به تو خواهر کوچولو! تو یکی از آن لعنتی های روزگاری!
امروز هم شانس بزرگی در خانه ی محقرم را زد و این مادره رفت بیرون تا به کار های بانکی اش برسد
نه به اینکه روز های کنکوری ام توی این خانه بند نمی شد
نه به اینکه حالا خیلی زیادی توی خانه بند می شود
رفت بیرون و من پریدم این پشت و شروع کردم به نوشتن
راستش الآن بیاد ندارم حتی یه کلمه از چرت و پرت هایی که گفتم را ولی ...
می دانم باید الآن از شما معذرت خواهی کنم بابت تمام این سردرد ها و درد های دیگری که با این
مزخرف نوشته ها توی وجودتان کرده ام
من را ببخشید ولی نیاز داشتم
نیاز داشتم تا کمی کمتر بگویم من ناراحتم من درد دارم من تنهایم من در این اتاق محبوسم و ...
نیاز داشتم
اگر باور نمی کنید از ساعتم بپرسید
او می دانم
به گمانم البته!
-----------------------------
+ ل ع ی ا ا ا ا ا ا اااا .... سرویـــــــــــــــــن ... حسین ! من به این امیدم که شماها هستید و کنارمید و ...
باشید! خواهش می کنم باشید. من هم سعی می کنم به بودنم ادامه بدم!
باور کنید دارم شاهکار می کنم.باور کنید با این شرایطی که دارم ، دارم شاهکار می کنم!
+ به "بوف کور" به نگاهی میندازم ، به صورت تو تو ذهنم ، به صدات ، ...
یه حس خوب داره صبر کردن
من حتی نمی خوام دستم به این کتاب بخوره تنهایی! می فهمی منظورمو ؟ :'''''
+ ایوان! وبلاگتو باید بدی داشته باشم.بذار حالم خوب بشه! ولت نمی کنم.
توی این شرایط ، کامنت هایت یک جور هایی لبخند می نشاند روی این لب ها.یک جور هایی ...
+ دیشب این بغض ترکید.دیشب حسابی اشک ریختم.و این امیدوارم کرد
باور کنید امیدوار کنندست اشک ریختن
مدتی بود گریه نمی کردم و نگران بودم.آخر دیوانه ها گریه نمی کنند...
من هنوز به آن درجه ی بالا نرسیدم و دلم نمی خواهد اشک نریختن را از الآن شروع کنم
دلم می خواهم فعلا" همین خل و چل بمانم ... خل و چلی که هی دلش میگیرد و دلتنگ می شود و
آرام و یواشکی بر روی سینه ای که تنها در تصوراتش نقاشی می کند اشک بریزد
...
+ دوستان خوب من! من قرار نیست بمیرم! انقدر نگرانی هایتان را برای من هدر ندید(یا به هدر ندهید!! )
این روز ها تنها کاری که جز خوابیدن و گریه کردن می کنم ، کتاب خواندن است
و اگر احیانا رگم با صفحه های کاغذی زده نشود ، دیگر هیچ خطر مرگی مرا تهدید نمی کند
باور کنید!