075
آدم ها فقط براي اين مي آيند
كه يك روز بروند ...
برخاستن سایه ی خمیده روی دیوار نقش انداخت.لرزش تک تک اندامهای نحیف و بی جان آن موجود نسبتا" زنده حال آدم را بهم میزد.مثل یک موج تازه برخاسته،کوتاه،کوچک،ضعیف،پر از حس ترحم و ... همچنین ترس!
در آن کوچه ی باریک تنها صدای نفس های نا منظم او بود که سکوت را آزرده خاطر می کرد.یادم می آید از دور که این صحنه ها را میدیدم یاد فیلم های ترسناک قدیمی افتادم. از طرفی دلم می خواست تا خود ِ صبح فرار کنم و زود تر از موجودی که نمی توانستم حدس بزنم کیست(یا چیست) دور شوم،اما از طرف دیگر کنجکاوی لعنتی من هر لحظه بیشتر اوج می گرفت و ترس درونم را مغلوب می کرد.
داشت روی پاهایش می ایستاد که دوباره زانو زد و شروع کرد به عق زدن.بالا آوردن تمام چیز هایی که شاید از اول زندگی اش خورده بود و نباید می خورد. یا شاید داشت گذشته اش را بالا می آورد. این بیشتر با واقعیت جور در می آمد. پوست خشک شده و مرده ی آن سایه ی نا شناس بدجور از درون سیاهش حکایت می کرد.
بعد از بالا آوردن همه چیزش لحظه ای همانطور بی جرکت روی زمین زانو زده بود و کف دست هایش را روی سختی زمین می کشید.انگار حتی اعصاب بدنش هم از کار افتاده باشد و شیشه خورده های درنده ی سر زانو و دست هایش را نا دیده بگیرد.
چقدر حس مبهم آشنایی غریبی داشتم با این مرده ی سر از خاک بیرون آورده. انگار سال هاست که او را ، نفس هایش را ، غمش را می شناسم. انگار می دانستم قرار است بعد از صرف شام مفصل امشب و گوش دادن به صدای اسرار آمیز پیانو ی آن کافه ی دنج و فال قهوه ی عجیبی که چند ثانیه ای فکر مرا مشغول کرد ، به خاطر شنیدن یک صدای عجیب به کوچه ی خلوت و ترسناک کنار کافه بیایم و شاهد بیدار شدن یک انسان از نو متولد شده باشم.آری دوست دارم این اسم را رویش بگذارم.از نو متولد شدن ، بیدار شدن.
صدای پایش مرا از چاله ی عمیق افکارم بیرون کشید.کف پاهایش را روی زمین می کشید.مثل یه کودک که خودش را به سمت آغوش باز مادرش هل می دهد،سعی داشت جلو برود.می خواستم بروم تا کمکش کنم اما نمی دانم چرا نمی تواستم هیچ حرکتی کنم.تنها می تواستم نگاهش کنم و نگاهش کنم ...
خیلی سریع راه رفتن را یاد گرفت و پیش رفت.اینجا باید کار من تمام میشد و می رفتم به خانه ی گرم و نرمم تا استراحت کنم و برای فردا صبح آماده شوم.برای یک قرار کاری خیلی مهم.ولی انگار این سایه ی پیشرو در کوچه ی باریک پشت کافه مرا به خود گره زده باشد ، مرا به دنبال خودش می کشاند.
داشتم به دنبالش می رفتم که ایستاد.ازترس زبانم بند آمده بود.با او دو با شاید سه متر فاصله داشتم.در دل به خودم و این حس کاراگاهی ام فحش ها و لعنت ها نثار کردم.به خدا قسم اگر بلایی به خاطر این ماجراجویی سرم می آمد، ...
در حین لعن و نفرین بودم که دیدم سرش به طرف من چرخید.درست در چشمان من نگاه کرد.انگار از همان اول هم می دانست دارم تعقیبش می کنم. همان حس آشنایی ، همان حس غم ، همان حس پایبندی و ماندن ...
این یک من ِ مرده بود که می خواست از نو راه برود ... یک من ِ فراموش شده ی ... لـ ـعـ ـنتی ...!
---------------------
+ نمی دونم چرا نوشتمش.فقط دلم خواست بنویسمش ...
+ :)
به این افسانه ی کهنه ی خیال خودم ایمان دارم
که یک روز
یک جا
تمام خاطرات و اشک ها و خنده ها
به هم می پیوندند
مثل یک حالت تهوع ناگهانی که وجود آدم را می فشارد
تو به یاد می آوری که بودی و چه بودی و ...
آدم های دور و برت که بودند و ... الآن چه اند ..
لحظات خوشت چون خنجر ریش ریشت می کنند
در اشک ها غرق می شوی
می خندی
قهقهه هایت قلبت را به درد می آورد
دلت تنگ می شود
هر آن دلت تنگ می شود برای روز های خوب و یا حتی بد
دلت تنگ می شود برای قهر های کودکانه ات
یا عاشقانه هایت
هر آن می روی و باز می گردی
و هر بار درد می کشی
که چرا روز هایی را در آغوشت نداری که یک روز
نداشتنشان را آرزو می کردی
همیشه همینطور است
همه ی این ها را می خواهی
زندگی مرده ای را می خواهی که روزی بودنش سوهان روحت بود
تو همه ی این ها را می خواهی
چون خودخواهی
چون انسان خودخواه است
یک خودخواه بیچاره ی سرگردان در زمان و مکان هایی که
هر لحظه هزاران بار به یاد می آورد و
اشک میریزد و
لبخند می زند ...

---------------------------
+ روز هام میگذرن ... با یه سرعت سرسام آور ...
به زودی حضورم پررنگ تر میشه. ممنون از دوستای فوق العادم که به یادم بودن و هستن.
انگار همتون دست هاتون رو میدین به هم و میشین یه لبخند بزرگ روی صورت من! :)
+ دلم برای "دخترک" گفتن نوشته هایت تنگ می شود .. هر روز ... -م.خ-