دیشب ...

شازده کوچولو را خواندم ...

برای هزارمین بار ...

و باز هم اشک ریختم ...

آنجا که می گوید اگر اثری از او دیدید به من بگویید ...

پسرکی که به سوال ها جواب نمی دهد ...

و می خندد ...

با لباس های عجیبش ...!

اشک ریختم ...

درست مثل 9 سالگیم ...!

حیف ...

حیف که نشد بگویم ...

همین تازگی ها دیدمش ...

موهای طلایی اش را ...

او همه چیز را می دانست ...

مثل راز مار بوآ و فیل داخل شکمش ...!

حیف ...

حیف که زود رفت ...

او خوب می فهمید ...

او می توانست نجاتم دهد ...

از دست این آدم بزرگ ها و اراجیفشان ...!

--------------

+ غلط کردم بابا!! 



برچسب‌ها: حال نوشته