دیشب ...
شازده کوچولو را خواندم ...
برای هزارمین بار ...
و باز هم اشک ریختم ...
آنجا که می گوید اگر اثری از او دیدید به من بگویید ...
پسرکی که به سوال ها جواب نمی دهد ...
و می خندد ...
با لباس های عجیبش ...!
اشک ریختم ...
درست مثل 9 سالگیم ...!
حیف ...
حیف که نشد بگویم ...
همین تازگی ها دیدمش ...
موهای طلایی اش را ...
او همه چیز را می دانست ...
مثل راز مار بوآ و فیل داخل شکمش ...!
حیف ...
حیف که زود رفت ...
او خوب می فهمید ...
او می توانست نجاتم دهد ...
از دست این آدم بزرگ ها و اراجیفشان ...!
--------------
+ غلط کردم بابا!!
برچسبها: حال نوشته
+ ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ توسط سن