071
یک میز خاک گرفته ...
یک کاغذ کاهی خالی رو به روی من به رویم می خندد.
و من
بی تفاوت می شوم ...
می چرخم در لا به لای افکار نیمه بازم
و زمانی به خودم می آیم
که میبینم بار ها و بار ها
اسمت را در جای جای تن این کاغذ زخمی
نقاشی کرده ام ...
لعنت به تو و اسمت ... لعنتی
-----------------
+ وقتی نیستی همینم ... مثل آن کاغذ ، زخمی!
+ ۱۳۹۱/۰۷/۰۵ توسط سن
|