یک میز خاک گرفته ...

یک کاغذ کاهی خالی رو به روی من به رویم می خندد.

و من

بی تفاوت می شوم ...

می چرخم در لا به لای افکار نیمه بازم

و زمانی به خودم می آیم

که میبینم بار ها و بار ها

اسمت را در جای جای تن این کاغذ زخمی

نقاشی کرده ام ...

لعنت به تو و اسمت ... لعنتی

-----------------

+ وقتی نیستی همینم ... مثل آن کاغذ ، زخمی!