به این افسانه ی کهنه ی خیال خودم ایمان دارم

که یک روز

یک جا

تمام خاطرات و اشک ها و خنده ها

به هم می پیوندند

مثل یک حالت تهوع ناگهانی که وجود آدم را می فشارد

تو به یاد می آوری که بودی و چه بودی و ...

آدم های دور و برت که بودند و ... الآن چه اند ..

لحظات خوشت چون خنجر ریش ریشت می کنند

در اشک ها غرق می شوی

می خندی

قهقهه هایت قلبت را به درد می آورد

دلت تنگ می شود

هر آن دلت تنگ می شود برای روز های خوب و یا حتی بد

دلت تنگ می شود برای قهر های کودکانه ات

یا عاشقانه هایت

هر آن می روی و باز می گردی

و هر بار درد می کشی

که چرا روز هایی را در آغوشت نداری که یک روز 

نداشتنشان را آرزو می کردی

همیشه همینطور است

همه ی این ها را می خواهی

زندگی مرده ای را می خواهی که روزی بودنش سوهان روحت بود

تو همه ی این ها را می خواهی

چون خودخواهی

چون انسان خودخواه است

یک خودخواه بیچاره ی سرگردان در زمان و مکان هایی که

هر لحظه هزاران بار به یاد می آورد و 

اشک میریزد و 

لبخند می زند ...

http://kholocheel.persiangig.com/image/the_splitting_headache____by_Teophoto.jpg

---------------------------

+ روز هام میگذرن ... با یه سرعت سرسام آور ...

به زودی حضورم پررنگ تر میشه. ممنون از دوستای فوق العادم که به یادم بودن و هستن.

انگار همتون دست هاتون رو میدین به هم و میشین یه لبخند بزرگ روی صورت من! :)

+ دلم برای "دخترک" گفتن نوشته هایت تنگ می شود .. هر روز ... -م.خ-