چند باری منتظرش گذاشته بودم ،در گرمای سوزان تابستانی،هوای خفه ی ظهر.آه،می ترسم خودم را هیچ وقت نبخشم!آخر این حافظه ی لعنتی،بدجور خاطرات را حفظ می کند.

پیرمرد نگاهم می کند و می خندد،دندان های یکی در میانش چشمک می زنند.مهربانی اش،نگاهش،محبتش،صدایش ... همگی جلوی چشمانم می روند و می آیند و من فقط نظاره می کنم و چشمان خشکم ادای اشک ریختن را در می آورند.

می گفتند قلبش درد می کند.می گفتند زنش فوت کرده و بچه هایش تنهایش گذاشته اند.می گفتند پول ندارد و مجبور است مسافر کشی کند تا خرج روزانه اش را در بیاورد.

هر وقت آن روز را که هم زمان با پدرم رسید و مجبور شدم بدون پول راهیش کنم برود یادم می آید،قلبم آتش میگیرد.می خواستم پولش را بدهم،نگرفت،نگرفت لامصب!

فقط لبخندی زد و رفت.

هر وقت آن عینک آفتابی دخترانه ی کوچکی را که بر چشمانش داشت و شده بود سوژه ی قهقهه ی دوست های مدرسه ای من یادم می آید،چشم هایم طاقت نمی آورند.عینکی که آنقدر کوچک بود که روی شقیقه های سرش گیر می کرد و پشت گوشش نمی ماند.

چند باری در راه بین مدرسه و خانه برایم حرف زده بود،از تنهایی هایش،از غضه هایش،از این مملکت،از بی پولی اش،و در آخر... باز همان لبخند همیشگی بر لبانش نقش می بست و می گفت : خدایا...شکرت ...!

دیروز نه،پریروز بود.منتظر ماشین بودم که بیآید و باز یه یکی از همین کلاس تست های کذایی بروم.

پراید نازنجی رنگ نزدیک می شود.قلبم می تپد.در را بار می کنم.یک آن یادم می رود.یک آن ...

منتظر دیدن صورت خندان پیرمرد بودم.و دندان های یکی در میانش،و آن عینک دخترانه ی کوچک.یک آن می خواستم با لبخند سلامی بدهم و خودم را بسپارم به نگاه خندان و امیدوارش.امیدوار به محبتی چند دقیقه ای تا رسیدن به مقصد.

صدای خشن مرد جوان بر خیالاتم چنگ می اندازد. "خانم کجا تشریف می برید؟"

لعنت به تو.

صدای مدیر آژانس در مغزم میپیچد.اشک هایم می آید.راننده با تعجب نگاهم می کند...

"بیچاره آقای محمدی،این آخر عمری پولش نرسیده بود دارو بخره.به هیچکسم نگفت.شب خوابیده و انگار دیگه بیدار نشده..."


- برای پیرمردی که شاید من اولین کسی باشم که واسش نوشتم!



برچسب‌ها: مناظره, داستانکـــ