010
پاهای کوچکش را ...
دست های خاکیش را ...
می بوسم!
زود رس بود آخر ... !
ذهن کوچک آشفته اش ... مرا به کودکی هایم برد ...!
خودم را در چشمان روشنش دیدم انگار!
دردش را ...
غصه هایش را ...
که گویی در نوئل ، شیطان با او متولد شده بود ...!
آه ... پسر کوچکم ...
پا به پایت اشک ریختم ...
فهمیدم چه می گویی ...
انتظارت را ،
مثل من ...
برای شنیدن جمله ای مثل این ...
: آهای کوچولوی فراری ... به دلم افتاده بود امروز میای ...!
----------
+ ممنونم ازت ... راست می گفتی ...! اشک ها ریختم ... -مخاطب خاص-
+ تو نزدیکی ، قابل لمس تر از لطافت بنفشه ...! -مخاطب خاص-
+ من خوبم! :)
برچسبها: حال نوشته
+ ۱۳۹۱/۰۱/۲۸ توسط سن
|