-
صبح پلك هايم به زور باز مي شوند
چشمهايم در حدقه مي چرخد
اينجا اتاقم است
زندانم است
با انگشتانم روي دهانم را فشار مي دهم
چشم هايم را مي بندم
هوا را از بين انگشتانم مي بلعم
ديگر نمي شود تحمل كرد
پاهايم مي دوند
روبروي آيينه ي دستشويي
صورت رنگ پريده ي من
و غذاي ديشب من جلوي چشم هايم با آب مي رود
زانو مي زنم
از حال مي روم
با چايي شيرين و شكلات كنارم مي نشيند
چشم هايش از نگراني دو دو مي زند
هيچ نمي گويم
به اتاقم - زندانم پناه مي برم
زير پتو
مي خزم
با زانو هاي در آغوش كشيده شده
مي لرزم
و به مردنم ادامه مي دهم ...........
-----------------
+ فكر كنم واسه اينه كه هنوز بدنم به قرص زياد عادت نداره
+ چقدر دلم تنگ است ...... چقدر .......
+ ۱۳۹۱/۰۴/۱۴ توسط سن