دل گرفتگي هايم به همه جاي بدنم زده

آنقدر رسوب كرده تا به گلويم رسيده

و من دارم در خفگي اين روز هايم آنقدر دست و پا مي زنم 

تا به مرز نبودن برسم.

ديگر نيستم.ديگر وجود ندارم.خودم اين را به وضوح حس مي كنم.

شده ام تماما" يك حس،يك وجود نابينا،يك دوست داشتن تا بي نهايت،يك عشق ...

و انگار تمام زندگي در من مرده باشد

اينگونه مرده ام

اينگونه نيستم

اينگونه به فنا ام رسيده ام...!

حال مي فهمم درد چشم هايي را كه سو ندارند

يا درد لبخند هايي كه معنا ندارند

يا درد مني كه ديگر جان ندارد ...

خسته ام!

اما همچنان روي پاهايم كه بدون اراده ي من به جلو گام بر ميدارند حركت مي كنم

و گه گاهي به زمين فرسوده كه زير گام هاي من له مي شود و رد مي شود نگاهي مي اندازم

اما دل سوزي براي چه؟

من از اين زمين زير پا،دلسوخته ترم! بدجور هم دلسوخته ترم!

همين كه براي گذشتن هر ثانيه التماس آسمان و زمين را مي كنم خودش خيلي درد دارد

و امان از شب هاي بدون خوابم

كه تمام ترك هاي روي سقف را هم كشف مي كنم در اوج تاريكي و باز هم خواب مرا با خودش نمي برد

درد دارد ... درد دارم ... دال الف دال ...

باز خوب است دست هايي همراه منند...

شايد تنها اميد نفس كشيدن اين روز هايم باشند

شايد نه! قطعا" همين طور است !

اما اين خستگي را كاريش نمي توان كرد جز با سپري كردن روز هايي كه به سال مي مانند

تنها اين زمان لعنتي مي تواند دوباره مرا به راهم بازگرداند

اما حال كه فكر مي كنم

حتي نمي دانم راهم كدام است ؟!

حس مي كنم راهي ندارم براي انتخاب كردن و رفتن تا آخرش...تا ابديت...

حس مي كنم زيادي پوچ شدم

حس مي كنم زندگي و مرگ دست به يكي كرده اند و با هم مرا ترك كرده اند

و هيچ چيز بدتر از اين حالت نيست

كه نه زندگي آدم را بخواهد

نه مرگ!

آخ خدايا ... ياد هدايت عزيزم افتادم.

--------------

+ يك دوازدهم هم گذشت! و من سعي مي كنم اميد داشته باشم ...

+ فراموش نمي كنم همراهيتان را!هرگز ... هرگز ...

+ فعلا" نمي تونم با كسي در ارتباط باشم.نه كامنت و نه اميل!

+ و تو سارا ... تو واقعا" يه "دوست"ي!اينو حس مي كنم و به داشتنت مي بالم!