*FixeD*
هر روز صبح ، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن ، هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کار های خود بروند و
یا در همین حال ، هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارهایشان برسند. راستی ، چرا این دو
گروه از مردم محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند؟
*
بعد از انجام تمرین ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش می کردم.آینه را بر می گرداندم و اگر بعدا" در طول
روز به شکلی تصادفی خودم را در آینه می دیدم ، وحشت می کردم : آن کسی که در آینه می دیدم،مردی
غریبه در حمام یا دستشویی منزل من بود،کسی که نمی دانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک،مردی
با بینی دراز،و صورتی بسان ارواح - و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که می توانستم با سرعت پیش ماری می
رفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.
*
تو سعی خواهی کرد خودت را با چپ گرایی پوسیده ی فرد بویل تسلی دهی،اما بی حاصل خواهد بود.از
طرفی تلاش تو برای واکنش نشان دادن به راست گرایی بی شرمانه ی بلوترت نیز نتیجه ای در بر نخواهد
داشت.یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد :"هیچ" . به هیچ فکر کن،نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها،بلکه تنها
به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک میریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی هایش می چکد.
*
دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد , خیلی سریع تر از یک شیروانیــ ساز مست سقوط خواهد کرد ...
*
گمان نمیکنم هیچ انسانی در دنیا قادر به درک یک دلقک باشد.حتی یک دلقک هم نمیتواند دلقک دیگری را
خوب بشناسد.چون در این رابطه رشک و حسد نقش بزرگی را بازی میکند.
ماری تا مرز آشنایی و شناخت من پیش آمده بود اما هنوز آن طور که شاید و باید مرا نشناخته بود...
*
از آینه دور شدم،آنچه در آینه دیده بودم برایم جالب و خوشآیند بود،حتی لحظه ای هم به این مسئله فکر
نکردم که این خود من بوده ام که در آینه مشاهده کرده ام.آنچه من دیدم دیگر یک دلقک نبود،مُرده ای بود که
نقش یک مُرده را بازی می کرد.
*
گفتم: "کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند،چون آنها انسان هایی غیر منصف هستند."
با خنده از من پرسید: "و پرتستان ها؟"
"آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض می کنند."
در حالی که هنوز می خندید پرسید: "و کافرها چطور؟"
"آنها حوصله ام را سر می برند،چون فقط درباره ی خدا حرف می زنند."
"اصلا" بگویید ببینم،خود شما چه کسی هستید؟"
گفتم: "من فقط یک دلقک ساده هستم،و در حال حاضر توانایی هایم بیشتر از اعتبار و شهرتم به عنوان یک
دلقک است. در ضمن،یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به او به شدت نیاز دارم:
ماری - اما شما او را از من گرفته اید."
عقاید یک دلقک / هاینریش بُل

------------------------
این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار میباشد *کلیک*
+ لطفا" نظرات خودتون رو راجع به گزیده های این کتاب و احساسی که بهتون منتقل می کنه بگین!
خیلی واسم مهمه! ممنون! :)