043
"هیچ چیز از آنِ انسان نیست،
هرگز
نی قدرتش ،
نی ضعفش ،
و نی دلش حتی
و آن دم که دست ...
و آن دم که دست ...
اه لعنتی! ...
و آن دم که دست به آغوش می گشاید،
سایه اش سایه ی صلیبی ست ...
و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را
در آغوش فشرده است ،
آن را له می کند.
زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...
هیچ عشقی را ...
هیچ عشقی را سرانجام ِ خوش نیست ... "
دستم را روی کاغذ می کشم،سر میدهم،انگشتانم به آرامی لبه ی کاغذ را تا می زند.
این صفحه هم از آن لعنتی ها بود.
و من برای بار هزارم می خواندم و تازه متوجه لعنتی بودنش شدم.
آه که واقعا" هم زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...
اشک بریز آدمک!دل ِ تنگ همیشه اشک را بیشتر از هر چیزی می خواهد انگار ...
و حتی یک دستمال کاغذی سه لا هم نمی تواند همدمشان شود!
ساعت ها روز می شوند ... سال ها ثانیه ...
حتی زمان هم راهش را گم کرده ...
دیگر چه برسد به من ، که آوارگی ام ... زبانزد کفش های کودکی هایم هم شده است ...
لعنت ...
---------------
+ متن مشخص شده از کتاب "خرس های پاندا - ویسنی ئیک" / تاریکی ، انتخاب شده!
+ هیپنوتیزم شو сана! حال تو خوب است ... حال تو خوب است ... خوب ...