044
در کوچه ...
اشک هایش را به نیش می کشید.
"سکوت کن!
تقدیر تو خاموشی ست دخترک ..."
قدم می زد.
بی فریاد صدایش آسمان را می شکافت.
"که بود ... چه بود ... ؟"
ایستاد.
دست هایش را از هم باز کرد
او راز های آسمان را هم میدانست ...
چند ثانیه ای نگذشته بود،
که باران تمام او را خیس کرد ...
----------
+ یاد "تدی" افتاده ام ... داستان آخر "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" !
+ ۱۳۹۱/۰۵/۰۶ توسط سن