045
به دنیا آمد! گریه می کرد.پرستار به ستوه آمد و سرش فریاد زد.
کمی بزرگ شد.عینک پدر بزرگ را شکست. سرش داد زدند و تنبیهش کردند.
به مدرسه رفت ، برای ناقص بودن تکالیفش او را پای تخته ی کلاس ایستاده نگه داشتند.
بزرگ تر شد. به خاطر یک اشتباه دوست دخترش ترکش کرد.
به سربازی رفت. با سرگروهبان بار ها دعوایش شد.
ازدواج کرد. هر روز با همسرش جر و بحث می کرد.
پدر شد. جانش را برای فرزندش گذاشت. بی احترامی های او را هم تحمل می کرد.
پا به سن گذاشت. زن و بچه هایش از بی اختیاری ادرار او یا لرزش دست هایش می نالیدند.
پیر شد. سر از آسایشگاه در آورد.
پرستار آمد و بعد از چند غر ، سرش دادی زد و رفت.
دیگر بس است ... بس است مرد
بمیر،بمیر،بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
------------
+ تراوشات یک ذهن بی جان در اوایل نیمه شب! جدی اش نگیرید!!!
+ ۱۳۹۱/۰۵/۰۹ توسط سن