046
فرصت اشک ریختن دهید!
دوره گر های فضله فروش ... من از قماش خراب های شهر نیستم!
دوره ام نکنید! مرا به هر قیمتی نخرید!
حتی به یکی دو تا اشک ...
من فال تک تکتان را در چشمانتان می خوانم.
حتی مرگ هم به دنبال شما نمی گردد!
و من ...
من ؟!
من خود ِ سکوتم ... خود ِ تاریکی ... خود ِ آن لبخندی که داد می زند ...
" برای غم باید زانو زد! زانو ... "
رخ زردم را به خون آن کرگدن های بی جان نقاشی های دالی آغشته کن تا شاید
حداقل جانم را در چند نمای سورئال بازیابم ...
"امید را به گور برد! گور ... "
حرف ها را دور بریز ...
چشم های آن فاحشه ی پاکدامن سر خیابان را نیز ...
این دنیا ارزش نگه داشتنشان را ندارد ...
یا شاید
ذهن بر هم ریخته ی پرخون ِ مرا ...
لعنت. .... . . .
لعنت به این پوچی که حدقه ی خالی چشم هایم را کم کم کم کم کم پر می کند
تا لب هایم را به بوسه ی ابدی مرگ نزدیک کند و همان آن ...
از خواب بیدار شوم!
--------------------------------
+ هیچ چیز در این دنیا جدی نیست جز ... شوخی هایی که زیادی مضحک به نظر می رسند!
+ زیادی دارم هذیان می گویم! فراموشش کنید .......
+ کنکور خوب نبود!