047
تا یک جاهایی همه چیز داشت خوب پیش می رفت ...
دست های من ،
انگشتان من ،
صورت من ،
...
تا یک جاهایی ...
که نمی دانم کدامین دست نامرئی ...
نخ ها را از هم گسست!
پایین آمدم ...
پایین تر ...
صدای در هم شکستنم بر روی زمین سخت ،
رها و در هم تنیده ...
مردنم
جدا از رشته هایی که مرا به خالقم وصل می کرد ...
به زندگی ام ...
رهایم ... جدایم ... تنهایم ...
تنها تر از یک علف تک و تنهای هرز گوشه ی باغچه ،
...
دنیا کوچک تر از آن است که اشک هایم را در خود جای دهد
بالا می آید ...
فرو می روم ...
آنقدر که دیگر نفسی نباشد تا حتی تظاهر به زنده بودن کنم ...
لــــ ـــعــــ ـنـــــ ـتـــــــ .....

---------------
+ دیگر به من نزدیک نشو ... دیوانگی هایم واگیر دار است ... "م.خاص"
+ ۱۳۹۱/۰۵/۱۳ توسط سن
|