مثل کشیده شدن ناخن روی گچ تازه ی دیوار

یادآوری می کنم تو را برای ذهن رنجور خودم ...!

تو دیگر خاطره شدی ...

از آن تلخ هایش!

از آن هایی که با یادآوری اش نه اشک میریزم

نه ناراحت میشوم ...

تنها ، دلم به حال روز ها می سوزد ...

که چه خوش خیالانه زیبا سپری می شدند ...

با قهقهه هایی زیر باران تند ...

با جیغ هایی از ته دل!

اوه لعنتی ...

دلم می خواهد جیع بزنم ... اما تنها ... ت ن  ه ا ...

این بلایی بود که سر من آوردی ...

دیگر با تمام وجود از بین تمام گزینه ها تنهایی را می خواهم ...

یک لاک تاریک برای تمام زندگی ام ...

یک اتاق کوچک

که حتی یاد تو هم جایی نداشته باشد ...

یا دلتنگی ات ...

یا خاطره هایت ...

یا ... یادگاری هایت ...

لعنتی!

دردناک است دلتنگ تویی باشم که ...

می دانم بند بند وجودم از بند بند وجودت بیزار است ...

"بیزار" ...

------------------

+ بالاخره این حرف ها رو بالا اوردم ... لعنت ...